تو اعتقاد كنند در وى خطرى باشد كه اعتقاد ايشان در حق تو كمتر شود ، چون تو را به « بد گفت » مردمان شناسند . پس آن چه نزديك خالق است بيقين بفروخته باشى به چيزى كه نزديك مخلوق است به وهم . و اگر از مخلوقان تو را اعتقاد فضل حاصل آيد ، هيچ چيزى از كارهاى خداى از تو كفايت نتوانند كرد .
و اما غيبت براى حسد آن فراهم آوردن دو عذاب است ، زيرا كه براى نعمت دنيا حسد مىبرزى « 170 » و تو در عذاب حسدى ، و بدان بسنده نمىكنى و عذاب آخرت به غيبت بدان مىافزايى . و زيان دنيا تو را حاصل است ، پس زيان آخرت بر آن ضم مىگردانى تا هر دو نكال « 171 » جمع شود . و قصد محسود مىكنى ، پس نفس خود را مصيبت زده نمودى « 172 » و نيكوييهاى خود را به او هديه كردى ، پس تو دوست اويى و دشمن نفس خود . چه بدى تو او را سود مىدارد و تو را زيان ، چه نيكيهاى تو به دو نقل مىشود يا بديهاى او به تو ، پس جهل حماقت را با خبث حسد جمع مىكنى . و بسيار باشد كه حسد و بد گفت تو سبب انتشار فضل او شود ، چنان كه گفتهاند ، شعر :
و إذا أراد اللّه نشر فضيلة * طويت أتاح لها لسان حسود
و لو لا اشتعال النّار فيما جاورت * ما كان يعرف طيب [ 182 ] عرف العود
اى ، چون حق تعالى نشر فضيلتى خواهد ، كه مطوى باشد ، زبان حاسدى براى وى مقدور كند ، و اگر نه افروختن آتش بود در چيزى كه در جوار او باشد ، خوشبويى عود دانسته نشود .
و اما استهزا مقصود تو از آن آن باشد كه ديگرى را نزديك مردمان رسوا كنى به رسوا كردن خود نزديك حق تعالى و فريشتگان و پيغامبران . و اگر از شرم و حسرت و رسوايى و خجلت خودانديشى آن روز كه بديهاى آن كس تحمل كنى و سوى آتش رانده شوى ، آن تو را از رسوا كردن يار خود مدهوش « 173 » گرداند . و اگر حال خود بشناسى دانى كه تو سزاوارترى بدانچه بر تو بخندند ، چه پيش گروهى اندك بر وى أفسوس كردى و خود را در معرض آن داشتى كه در
هامش
( 170 ) برزيدن ، ورزيدن .
( 171 ) نكال ، عقوبت ، عذاب .
( 172 ) در عربى : فقد قصدت محسودك فأصبت نفسك .
( 173 ) مدهوش ، دهشتزده .