و اما موافقت را بدان كه بداند [ 181 ] كه حق تعالى بر وى در خشم شود ، بدان كه براى رضاى مخلوقان خشم وى طلبد . پس چگونه از نفس خود راضى باشى كه غير خود را توقير نمايى و خداوند خود را تحقير كنى و رضاى او را براى رضاى ايشان بگذارى ؟ مگر آن كه خشم براى خداى باشد ، و آن واجب نكند كه مغضوب عليه را به بدى ياد كنى ، بل بايد كه براى خداى بر رفيقان خود هم در خشم شوى چون وى را به بدى ياد كنند ، چه ايشان زشتترين گناهى ارتكاب نمودهاند و آن غيبت است .
و اما تنزيه نفس خود را به اضافت جنايت به ديگرى جايى كه از ذكر او مستغنى باشد . علاج او بدان بشناسى كه تعرّض دشمنايگى خالق صعبتر از تعرض دشمنايگى خلق است . و تو به غيبت متعرض خشم وى باشى بيقين ، و ندانى كه از خشم مردمان خلاص يا بى يا نه . پس خلاص نفس خود در دنيا توهّم كنى ، و در آخرت هلاك شوى و نيكوييهاى خود را باطل گردانى بيقين ، و نكوهش خداى تو را به نقد حاصل شود ، و دفع نكوهش خلق را به نسيه چشمدارى ، و اين غايت جهل و خذلان باشد .
و اما عذر تو ، بدان كه اگر من حرام مىخورم فلان نيز مىخورد ، و اگر مال سلطان قبول مىكنم فلان نيز قبول مىكند ، جهل است ، زيرا تمهيد عذر مىكنى به اقتداى كسى كه به دو اقتدا نشايد . چه هر كه فرمان خداى را خلاف كند ، هر كه باشد ، به دو اقتدا نشايد . و اگر ديگرى در آتش رود و تو قادر باشى بر آن كه نروى ، موافقت او نكنى ، و اگر كنى به سفاهت منسوب شوى . پس آن چه ياد كردى غيبت است و زيادت معصيت ، كه آن را اضافت كردى به معصيتى كه از آن عذر خواستى . و با آن چه دو معصيت را جمع كردى ، جهل و نادانى خود را مسجل گردانيدى ، و همچون گوسفندى شدى كه ماده بزى را بيند كه از كوه درافتد ، او نيز خود را دراندازد . و اگر او را زبان تقرير باشد و عذر خود تصريح كند و گويد « ماده بز از من بزرگتر است ، او نفس خود را هلاك كرد ، من نيز همچنان كنم » ، از جهل وى تو را خنده آيد . و حال تو مثل وى است ، پس تعجب نمىنمايى و بر خود نمىخندى ؟
و اما قصد مباهات و ستودن نفس خود به زيادت فضل بدانچه در ديگرى قدح كنى . بايد كه بدانى كه بدانچه ياد كردى ، فضل خود نزديك خداى باطل گردانيدى ، و از آن چه مردمان در فضل
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 305
مساهمون: الغزالي
ص٣٠٥