ثناى وى ممتنع شوند . چه شنيدن ثناى مردمان ، و اكرام ايشان او را ، بر وى گران است . و اين [ عين ] حسد است . و آن غير غضب و حقد است ، چه [ اين ] جنايتى از مغضوب عليه مىخواهد ، « 164 » و حسد گاهى با صديق محسن و قريب موافق مىشود .
هفتم لعب و هزل و [ مطايبه ] و گذرانيدن وقت است به خنديدن . پس غيرى را ياد مىكند به نوعى كه مردمان به او بخندند : بر سبيل محاكات و تعجب گرفتن ، و مردمان را در تعجب آوردن .
هشتم سخريت و استهزاء است ديگرى را تا كه او پيش مردمان حقير گردد . و اين گاهى در حضور و گاهى در غيبت مىشود . و سبب اين سخريت تكبر خود و حقير شمردن اوست .
و اما اسباب سهگانهاى كه در خواص است
( 1 ) و [ آن ] باريكتر و عميقتر از آنهاست ، زيرا كه آن بديهاست كه شيطان در معرض نيكيها تعبيه كند ، و در آن خيرى باشد و ليكن شيطان آن را به بدى برآميزد .
يكى آن كه از راه دين داعيهء تعجب منبعث شود از انكار چيزى كه منكر و خطا باشد در دين . پس گويد « بغايت عجب است آن چيزى كه ديدم از فلان ! » گاه باشد كه راست باشد و تعجب او از منكر است ، و ليكن حق او آن است كه تعجب نمايد و نام او ياد نكند . پس شيطان ذكر نام او بر وى آسان گرداند در ذكر تعجب او به عيب كردن . و بدين سبب غيبت كرده باشد و نداند و بزهكار شود . [ همچون ] گفتن آن كه « شگفت مىدارم كه فلان چگونه كنيزك خود را دوست مىدارد ، و او زشت است ! و چگونه پيش فلان مىنشيند و او جاهل است ! » دوم رحمت است . و او آن است كه اندوهگين شود به سبب آن كه كسى مبتلى گردد [ 179 ] و گويد « مسكين فلان ، كه به سبب ابتلاى او غم زدهام ! » و در اين غمزدگى صادق باشد ، و ليكن غم وى را غافل گرداند از آن چه از ذكر نام او بترسد ، پس وى را ياد كند و بدان در غيبت افتد . پس غمزدگى و رحمت و تعجب او خير باشد ، و ليكن به شرّى كشد از آن روى كه نداند . و
هامش
( 164 ) لازمهء غضب و حقد آن است كه از مغضوب عليه جنايتى سرزند .