آمدن عتاب كرد ، مطرف به رنجورى تعلل كرد و گفت : از آن روز باز كه از امير جدا شدهام پهلو از زمين برنداشتهام مگر آن چه خداى - عز و جل - مرا بر آورده است .
و إبراهيم « 125 » گفت : چون كسى را از تو چيزى رسد و نخواهى كه دروغ گويى ، بگوى :
انّ اللّه تعالى ليعلم انّى ما قلت من ذلك من شيء - چنان كه مستمع حرف [ نفى ] كه بر لفظ « ما » است نمىداند ، اى ، چيزى از آن نگفتهام و تو خبر خواهى - اى ، خدا مىداند چيزى كه از آن گفتهام .
و معاذ عامل عمر بود ، چون از عمل باز آمد ، قوم « 126 » او گفت : چيزى كه عاملان براى اهل خود آورند از راه نياوردى ؟ گفت : با من مشرفى « 127 » بود كه نگذاشت . گفت : نزديك پيغامبر و ابو بكر امين بودى ، عمر بر تو مشرف فرستاده ! اين سخنان در ميان زنان مىگفت و شكايت مىكرد ، و چون عمر بشنيد ، معاذ را بخواند و گفت : بر تو هيچ مشرفى نفرستادم . گفت : جز اين عذرى نداشتم كه وى را گويم . پس عمر بخنديد و چيزى به او داد و گفت : او را بدين خشنود كن .
و به لفظ « مشرف » حق تعالى را خواسته بود ، كه او بر همه چيزها مطلع است .
و نخعى « 128 » دختر خود را نگفتى براى تو شكر آرم ، بل گفتى : چه گويى اگر براى تو شكر آرم ؟ چه بسى باشد كه آوردن اتفاق نهافتد . و چون إبراهيم « 129 » را كسى طلبيدى كه او را كراهيت داشتى ، كنيزك را گفتى : بگو كه در مسجد طلب . و نگفتى كه اينجا نيست تا دروغ نگفته باشد . و شعبى را چون طلبيدندى در خانه و او طالب را نخواستى ، دايرهاى بكشيدى و كنيزك را گفتى :
انگشت در اين دايره نه و بگوى اينجا نيست .
و اين همه در موضع حاجت است . اما در غير [ 170 ] موضع حاجت نبايد گفت ، چه اين تفهيم دروغ است ، اگر چه لفظ دروغ نيست . و در جمله آن مكروه است ، چنان كه آمده است كه پسر عبد اللّه بن عتبه گفت كه با پدر خود در خدمت عمر بن عبد العزيز رفتم ، پس بيرون آمدم و بر من جامهاى نيكو بود ، مردمان مىگفتند كه اين امير المؤمنين داده است ؟ من مىگفتم : حق تعالى جزاى امير المؤمنين بخير كناد . پدرم گفت : اى پسر از دروغ بپرهيز . و پدر او را بدان بازداشت كه آن تقرير ايشان را بر گمان دروغ براى غرض مفاخرت بود ، و آن غرضى باطل است و در آن فايدهاى نيست .
آرى ، معاريض به غرض اندك مباح شود ، چون خوشدل كردن ديگرى به مزاح ، چنان كه
هامش
( 125 ) إبراهيم نخعى ( زبيدى ) .
( 126 ) قوم ، همسر .
( 127 ) إبراهيم نخعى ( زبيدى ) .
( 128 ) إبراهيم نخعى ( زبيدى ) .
( 129 ) مشرف ، مراقب ، ناظر ، بازرس .