پيغامبر - عليه السلام - گفت كه « زال در بهشت نرود . » و « در چشم شوهر تو سفيدى است . » و « تو را بر بچهء اشتر برنشانيم . » و اما دروغ صريح - چنان كه كرد آن را نعيمان انصارى با عثمان در « قصه ضرير » « 127 » ، زيرا كه گفت به او « آن نعيمان است » ، و همچنان كه عادت كردهاند مردمان در بازى احمقان به فريفتن ايشان به آن كه « زنى تدرّع نموده است در تزويج تو » « 128 » - اگر در آن هست ضررى و مىانجامد به ايذاى دلى ، آن حرام است ، و اگر نيست بجز خوشدلى او ، پس وصف كرده نمىشود صاحب آن به فسق ، و ليكن نقصان مىكند آن دروغ از درجهء ايمان او ، كه پيغامبر - عليه السلام - گفته است : لا يستكمل المرء الايمان حتّى يحبّ لاخيه ما يحبّ لنفسه و حتّى يجتنب الكذب في مزاحه ، اى ، كامل نمىكند شخص ايمان خود را تا آن كه دوست دارد براى برادر خود آن چه دوست مىدارد براى نفس خود ، و تا آن كه اجتناب كند از كذب در مزاح خود .
هامش
( 127 ) ضرير ، نابينا ، در شرح زبيدى : و هذه القصة ذكرها الزبير بن به كار في كتاب الفكاهة و المزاح . قال . . . كان مخرمة بن نوفل ضرير قد بلغ مائة و خمس عشرة سنة فقام في المسجد يريد ان يبول ، فصاح الناس « المسجد ! ، المسجد ! » فأخذ نعيمان بن عمرو بيده فنحى به ثم أجلسه في ناحية اخرى من المسجد فقال له : بل هنا . فصاح به الناس . فقال و يحكم فمن اتى بى إلى هذا الموضع ؟ فقال اما ان للَّه على ان ظفرت به اضربه بعصاي هذا . . . فبلغ نعيمان فمكث ما شاء اللّه ، ثم أتاه يوما و عثمان قائم يصلّى في ناحية المسجد ، فقال لمخرمة : هل لك في نعيمان ؟ قال : نعم .
فأخذ بيده حتى أوقفه على عثمان ، و كان إذا صلّى لا يلتفت ، فقال : دونك هذا نعيمان . فجمع يديه بعصاه فضرب عثمان فشجه ، فصاحوا به : ضربت امير المؤمنين . . . ( 7 - 530 ) .
ترجمه : اين داستان را زبير به كار در كتاب الفكاهة و المزاح آورده است با اين مضمون : مخرمة بن نوفل نابينا ، كه يك صد و پانزده سال عمر كرد ، روزى در مسجد مدينه بر پا خاست كه إدرار كند ، مردم فرياد برآوردند كه « مسجد ! مسجد ! » و او را بر حذر داشتند . نعيمان عمرو براى مزاح پيش رفت و دست مخرمه را گرفت و به گوشهاى ديگر از مسجد برد و گفت : اينجا إدرار كن . چون خواست إدرار كند بار ديگر فرياد مردم بلند شد كه « اينجا مسجد است ! » مخرمه خطاب به مردم گفت : چه كسى مرا به اينجا آورد ؟ و افزود : بدانيد و آگاه باشيد كه سوگند ياد مىكنم اگر دستم به وى برسد با اين عصا او را خواهم زد . نعيمان از ماجرا آگاه شد . چندى گذشت تا روزى به مخرمه برخورد ، در حالى كه عثمان بن عفان در گوشهاى از مسجد به نماز ايستاده بود ، پيش رفت و گفت : مىخواهى نعيمان را كيفر دهى ؟
گفت : آرى . آن گاه دست مخرمه را گرفت و در برابر عثمان قرارش داد ، در حالى كه عثمان در نماز بود و نمىتوانست به چپ و راست خود بنگرد ، پس وى را گفت : بيا اين نعيمان . مخرمه عصاى خود را به هر دو دست بالا برد و بر سر عثمان كوفت و سر وى را شكست ، فرياد مردم بلند شده كه « امير المؤمنين را زدى ! » در ص 270 همين مجلد چنين آمده : نعيمان انصارى مردى صاحب مزاح بود . . .
( 128 ) تذرّع ، توسّل ، در عربى : بان امرأة قد رغبت في تزويجك ( زبيدى 7 - 530 ) .