تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
چون او آن معنى بدانست عبد اللّه ارقم را به خانهء خود برد ، و قوم « 116 » خود را گفت كه تو را به خداى سوگند مىدهم ، مرا هيچ دشمن مىدارى ؟ زن گفت : مرا سوگند مده . او باز آن سخن مكرر كرد ، و زن گفت : آرى مىدارم . پس ابن ارقم را گفت : مىشنوى ؟ پس به خدمت عمر - رضى اللّه عنه - رفت و گفت : [ 167 ] شما مىگوييد كه از من بر زنان ظلم است و من ايشان را خلع مىكنم ، پس ابن ارقم را بپرس . و چون بپرسيد او حال باز نمود ، پس عمر قوم « 117 » وى را بخواند ، و او با عمهء خود بيامد ، و عمر گفت : تو با شوى گفتى كه تو او را دشمن مىدارى ؟ گفت : من توبه كردم و به فرمان خداى معاودت نمودم ، او مرا سوگند داد نتوانستم كه دروغ گويم ، چه فرمايى اى امير المؤمنين ، دروغ بگويم ؟ گفت : آرى ، دروغ گوى ، اگر يكى از شما يكى از ما را دوست ندارد نبايد كه بگويد ، و كمتر خانه‌ها آن است كه بناى آن بر دوستى است ، و ليكن مردمان به اسلام و إحسان « 118 » زندگانى مىكنند . و نوّاس سمعان كلابى روايت كرد كه پيغامبر - عليه السلام - گفت : مالى أراكم تتهافتون في الكذب تهافت الفراش في النّار ، كلّ الكذب مكتوب كذبا لا محالة الاّ ان يكذب الرّجل في الحرب فانّ الحرب خدعة او يكون بين رجلين شحناء فيصلح بينهما او يحدّث امرأته يرضيها ، اى ، چه شده است كه شما را مىبينم كه در دروغ چنان مىافتيد كه پروانه در آتش افتد ؟ همهء دروغ مكتوب است به دروغ لا محاله ، [ پس روا ] نباشد مگر آن كه مرد در جنگ دروغ گويد ، چه جنگ فريبش است . مترجم مىگويد كه « خدعه » به فتح خا و ضم آن روايت كرده است . و آمده است كه به فتح مصدر باشد و بر يك بار دلالت كند ، و به ضم اسم باشد و در آن تعيين يك بار نبود . و به ضم خاو به فتح دال ، در عين اين حديث هم آمده است . و معنى آن باشد كه جنگ فريبنده است ، اى ، مردمان را چنان نمايد كه ظفر او را خواهد بود ، و « 119 » به ضد آن بود . يا ميان دو مرد كينه باشد ، پس ميان ايشان به صلاح آرد ، يا با زن خود سخنى گويد كه او را خشنود گرداند . و ثوبان گفت : دروغ همه بزه است ، مگر آن چه در آن نفع مسلمانى باشد يا دفع ضررى از او . و على - رضى اللّه عنه - گفت : چون با شما از پيغامبر سخن گويم ، از آسمان در افتم دوست‌تر از آن دارم كه بر وى دروغ گويم ، و چون سخنى گويم كه ميان من و شماست پس بدانيد كه جنگ
هامش
( 116 ) قوم ، همسر . ( 117 ) قوم ، همسر . ( 118 ) در عربى : بالاسلام و الاحساب . احساب ، پسند آمدن ، خرسند كردن . ( 119 ) و حال آن كه .