رأيت كأنّ رجلا جاءني فقال لي قم ! فقمت معه فإذا انا برجلين أحدهما قائم و الآخر جالس و بيد القائم كلّوب من حديد يلقمه في شدق الجالس فيجذبه حتّى يبلغ كاهله ثمّ يجذبه فيلقمه الجانب الآخر فيمدّه فإذا مدّه رجع الآخر كما كان . فقلت للّذى أقامني : ما هذا ؟ قال : هذا رجل كذّاب يعذّب في قبره إلى يوم القيامة ، اى ، گفت - عليه السلام : چنان ديدم كه گويى مردى بر من آمد ، مرا گفت برخيز ، و من با او برخاستم ، پس در آن حال دو مرد را ديدم ، يكى ايستاده و ديگرى نشسته ، به دست ايستاده سكار آهنجى « 106 » از آهن ، در گوشهء دهان نشسته مىانداخت و مىكشيد آن را تا ميان دو كتف رسد ، پس مىكشيد و در جانب ديگر از دهان او مىكرد و مىكشيد ، و جانب پيشتر به حال خود باز مىگشت . از آن كس كه مرا ايستانيده بود پرسيدم كه آن كيست ؟ گفت : مردى دروغزن است كه وى را عذاب مىكنند در قبر او تا روز قيامت .
و عبد اللّه بن جراد از پيغامبر - عليه السلام - پرسيد كه مؤمن زنا كند ؟ گفت : قد يكون ذلك ، اى ، گاهى آن بباشد . پس گفت كه دروغ گويد ؟ گفت : لا ، انّما يفتري الكذب الّذين لا يؤمنون ، « 107 » اى ، دروغ كسانى افترا كنند كه ايمان ندارند . و أبو سعيد خدرى روايت كرد كه از پيغامبر - عليه السلام - شنيدم كه اين دعا مىگفت : اللهمّ طهّر قلبى من النّفاق و فرجي من الزّنا و لسانى من الكذب .
و گفت : ثلاثة لا يكلّمهم اللّه و لا ينظر إليهم و لا يزكّيهم و لهم عذاب اليم : شيخ زان و ملك مكذّب و عائل مستكبر ، اى ، سه كساند كه حق تعالى بر ايشان سخن نگويد و در ايشان نظر رحمت نفرمايد و ايشان را پاك نگرداند و در عذاب دردمند كننده باشند : پير زانى ، و پادشاه دروغزن ، و درويش گردنكش .
و عبد اللّه بن عامر گفت : كه پيغامبر - عليه السلام - [ 164 ] به خانهء ما آمد ، و من كودك خرد بودم ، برفتم تا بازى كنم ، مادرم گفت : بيا تا چيزى به تو دهم . پيغامبر - عليه السلام - گفت : و ما أردت ان تعطيه ؟ اى ، او را چه خواستى داد ؟ گفت : خرما . گفت - عليه السلام : اما انّك لو لم تفعلي كتبت عليك كذبة ، اى ، اگر ندهى دروغ بر تو نوشته شود . گفت - عليه السلام : لو أفاء اللّه علىّ نعما عدد هذه الحصى لقسمتها بينكم ثمّ لا تجدوني بخيلا و لا كذّابا و لا جبانا ، اى ، اگر خداى - عز و جل - به عدد اين سنگريزه مرا اشتران غنيمت دهد ، هر آينه آن را ميان شما قسمت كنم ، و مرا بخيل و دروغزن و بددل نيابيد .
هامش
( 106 ) سكار آهنج ، آهنى سر كج كه بدان گوشت از ديگ و نان از تنور برآرند .
( 107 ) نحل 16 - 105 .