تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
گناههاست . و عبد اللّه بن زمعه « 87 » گفت كه از پيغامبر - عليه السلام - شنيدم كه در خطبه مردمان را موعظت مىكرد بدانچه به سبب نفخى بخنديده بودند و مىگفت : علام يضحك أحدكم ممّا يفعل ، اى ، براى چه يكى از شما بخندد از آن چه بكند ؟ گفت : انّ المستهزئين بالنّاس يفتح لاحدهم باب من الجنّة فيقال هلمّ هلمّ ، فيجيء بكربه و غمّه فإذا أتاه أغلق دونه ثمّ يفتح له باب آخر فيقال له هلمّ هلمّ ، فيجيء بكربه و غمّه فإذا أتاه أغلق دونه فما يزال كذلك حتّى انّ الرّجل ليفتح له الباب فيقال هلمّ هلمّ ، فما يأتيه ، اى ، براى يكى از أفسوس كنندگان بر مردمان درى از بهشت بگشايند و او را گويند بيا بيا ، پس با اندوه و غم خود بيايد ، و چون بيايد در بر او ببندند ، پس درى ديگر براى او بگشايند و گويند بيا بيا ، پس با اندوه و غم خود بيايد ، و چون بيايد در بر او ببندند ، و همچنين باشد تا به حدى كه درى براى او بگشايند و گويند بيا ، او نيايد . و معاذ بن جبل روايت كرد كه پيغامبر - عليه السلام - گفت : من عيّر أخاه بذنب قد تاب منه لم يمت حتّى يعمل ، اى ، هر كه برادر خود را به گناهى كه از آن تايب باشد سرزنش كند ، نميرد [ 160 ] تا آن گاه كه بكند . و رجوع اين همه به حقير داشتن ديگرى است ، و خنديدن بر او از روى استهانت « 88 » و استصغار « 89 » . و قول حق تعالى :
عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ ،
« 90 » بر اين محمول است . اى ، چرا بر او أفسوس كند ، شايد كه او به از ايشان باشد . و اين در حق كسى حرام بود كه از آن برنجد . اما كسى كه نفس خود را مسخره سازد ، بسيار باشد كه بدانچه بر او أفسوس كنند شاد شود ، أفسوس كردن بر او از جملهء مزاح باشد ، و ستوده و نكوهيدهء آن سابق شده است . و حرام آن است كه كسى را استصغار كنند كه از آن به سبب تحقير و تهاون « 91 » برنجد . و آن گاهى به خنديدن باشد بر سخن بدانچه بىبصيرت گويد و منتظم نباشد ، يا بر افعال او بدانچه مشوش بود ، چنان كه بر خط و صنعت او يا بر صورت و خلقت او بخندد ، چون كوتاه باشد يا ناقص به عيبى از عيبها . پس خنده از جملهء آن در باب أفسوس كه از آن نهى آمده است داخل است .
هامش
( 87 ) در نسخهء خطى : عبد اللّه بن ربيعه ، در شرح زبيدى : عبد اللّه بن زمعة بن اسود بن المطلب . ( 88 ) استهانت ، اهانت ، حقير شمردن . ( 89 ) استصغار ، خرد و حقير شمردن . ( 90 ) حجرات 49 - 11 . ( 91 ) تهاون ، خوار شمردن .