تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
گفت : لا و اللّه . فرمود : ما من احد الاّ و بعينه بياض ، اى ، هيچ كس نيست كه نه در چشم او سفيدى است . و بدين سفيدى سفيديى خواسته است كه محيط سياههء چشم است . و زنى ديگر به خدمت پيغامبر - عليه السلام - آمد و اشترى براى سوارى خواست فرمود : نحملك على ابن البعير ، اى ، اشتر بچه‌اى براى سوارى به تو دهيم . گفت : چه كنم آن را كه مرا بر نمىتواند داشت . فرمود - عليه السلام : هل من بعير الاّ و هو ابن بعير ؟ اى ، هيچ اشترى هست كه نه او اشتر بچه است ؟ و آن بر سبيل مزاح مىگفت . و انس گفت كه أبو طلحه پسرى داشت كه او را أبو عمير گفتندى ، و پيغامبر [ نزد ايشان ] آمدى و گفتى « 77 » : ابا عمير ما فعل النّغير ؟ اى ، گنجشك بچه را چه كردى ، كجا شد ؟ و آن گنجشك بچه‌اى بود كه با وى [ 158 ] بازى كردى . و عايشه گفت : در خدمت پيغامبر به غزو بدر رفتيم ، پس مرا گفت : بيا تا بدويم . من پيراهن بر خود محكم كردم ، پس خطى بكشيديم و بر آن ايستاديم ، پس بدويديم ، پيغامبر - عليه السلام - سابق شد « 78 » ، و گفت : اين بدل آن است كه تو در ذو المجاز « 79 » سابق شده بودى . و آن چنان بود كه پدرم به دست من چيزى فرستاده بود ، و من اندك سن بودم ، پيغامبر گفت : مرا ده . من ابا كردم و بدويدم ، او در عقب من بدويد و مرا درنيافت ، و من سابق شدم . و چون به مرور ايام ضخامتى در من حاصل آمد با من مسابقت فرمود و او سابق شد ، و گفت : اين سبقت در معارضهء آن سبقت است . عايشه گفت كه پيغامبر - عليه السلام - و سودة « 80 » بر من بودند ، من « سبوسابى » ساختم « 81 » و پيش آوردم ، و سودة را گفتم : بخور . گفت : من اين را دوست ندارم . گفتم : اگر نخورى ، روى تو را از اين بيالايم . گفت : نخورم . من انگشت در كأسه زدم و بر روى او ماليدم ، پيغامبر - عليه السلام - ميان من و او بود ، زانوهاى خود نشيب كرد تا او را نيز امكان معارضه باشد ، او نيز انگشت در كأسه بزد و بر روى من ماليد ، پيغامبر - عليه السلام - مىخنديد .
هامش
( 77 ) در نسخهء خطى : و به پيغامبر آمدى و گفتى ، در عربى : و كان رسول اللّه ( ص ) يأتيهم و يقول . ( 78 ) سابق شد ، پيش افتاد . ( 79 ) ذو المجاز ، منزلى در راه مكه ، يك فرسنگى عرفه . ( 80 ) ام المؤمنين سوده كه پيغامبر ( ص ) بعد از خديجه با وى ازدواج كرد ( زبيدى ) . ( 81 ) سبوساب ، اين واژه در كتاب هداية المتعلمين في الطب چندين بار آمده ، در عربى : فصنعت حريره ( احيا ، چاپ الشعب ، ص 1575 ) ، در كيمياى سعادت : و من از شير چيزى پخته بودم ( 2 - 77 ) .