و ابو ذر روايت كرد كه پيغامبر - عليه السلام - مرا گفت : أ لا أعلّمك به عمل خفيف على البدن ثقيل في الميزان ؟ آيا آگاهانم تو را از كارى كه بر تن سبك باشد و در ترازو گران ؟ گفتم : بلى يا رسول اللّه . گفت : هو الصّمت و حسن الخلق و ترك ما لا يعنيك ، اى ، خاموشى و خوشخويى و ترك ما لا يعنى تو است .
و مجاهد گفت كه از ابن عباس شنيدم كه مىگفت : پنج چيز خوبتر از شتران سياه خوشاينده است : در غير مهم سخن مگوى كه آن فضول است ، و بر خود از گناه خود ايمن مباش ، و در آن چه مهم تو باشد سخن مگوى تا آن گاه كه محل آن يا بى ، چه بسيار كس باشد كه سخن مهم در غير محل گويد و بدان درماند ، و با هيچ كس مرا مكن ، نه با حليم نه با سفيه ، چه حليم تو را دشمن گيرد و سفيه برنجاند ، و برادر خود را در غيبت به چيزى ياد كن كه دوست دارى كه تو را بدان ياد كند ، و مسلّم دار او را از ذكر چيزى كه خواهى كه تو را از آن مسلّم دارد ، « 18 » و چون كسى كار كن كه داند كه به نيكى پاداش خواهد يافت و به بدى گرفتار خواهد شد .
و لقمان حكيم را از حكمت او پرسيدند كه چيست حكمت تو ؟ گفت : حكمت من آن است كه از كارى كه كفايت شده باشد نپرسم ، و تكليف ما لا يعنى نكنم .
و مورّق عجلى گفت : ده سال است كه من كارى مىطلبم و بر آن قادر نشدهام ، و طلب آن نخواهم گذاشت . گفتند : آن چه كار است ؟ گفت : خاموش بودن از ما لا يعنى .
و عمر گفت - رضى اللّه عنه - تعرض ما لا يعنى مكن ، و از دشمن دور باش ، و از دوست خود - اگر چه از قوم تو باشد - بترس ، مگر دوستى كه امين باشد ، و امين نباشد مگر كسى كه از خداى - عز و جل - بترسد ، و با فاسق صحبت مكن ، چه فسق او به تو سرايت كند ، و او را بر سرّ خود مطلع مگردان . و در كار خود با كسانى مشورت كن كه از خداى - عز و جل - بترسند .
و حد ما لا يعنى آن است كه سخن گويى [ به كلامى ] كه اگر [ 140 ] از آن خاموش باشى بزهكار نشوى و در حال يا مال زيان ندارد . و مثال اين آن است كه با قومى بنشينى و حكايت سفرهاى خود گويى و آن چه در آن ديده باشى از كوهها و جويها ، و حالهايى كه تو را زاده باشد ، و آن چه تو را خوش آمده بود از طعامها و جامهها ، و آن چه عجيب نموده باشد از پيران شهرها و وقايع ايشان . و اين كارهايى است كه اگر نگويى بزهكار نشوى و رنج نبينى . و چون مبالغت
هامش
( 18 ) در شرح زبيدى : الرابعة ( عامل أخاك بما تحبّ ان يعاملك به ) ، ( 7 - 462 )