مترجم مىگويد كه سخن مضبوط در حواس باطن آن است كه تعلق آن اما مخصوص است به صورتها ، يا معنيها كه به صورتها قايم است . و هر يك از آن دو قسم است : يكى دريابنده ، و دوم نگاه دارنده . و دريابنده و نگاه دارندهء صورتها در اول دماغاند . و دريابندهء معانى در كل دماغ ، و ميانهء آن به دو مخصوصتر است ، و نگاه دارندهء معانى در آخر دماغ . و اما ميانه به يكى از آن مخصوص نيست ، بل هم در صورتها تصرف كند و هم در معنيها ، به تركيب و تفصيل . و صورتها را با معنيها فراهم آرد ، و از يك ديگر جدا كند . حكمت بارى تعالى آن اقتضا كرده است كه اول دماغ را معدن صورتها گردانيده است ، و آخر آن را منبع معنيها ، و ميانهء آن را محل قوّتى [ ص 6 ] كه در هر دو تصرف كند ، جلّت قدرته و عظمت حكمته .
و اين اقسام لشكرهاى دل است . و شرح آن چنان كه فهمهاى ضعفا آن را دريابد دراز است . و مقصود از اين كتاب آن باشد كه اقويا و فحول علما بدان منفعت گيرند ، و ليكن ما در تفهيم ضعفا بكوشيم به ضرب مثلها ، تا به فهم ايشان نزديك شود .
بيان مثالهاى دل با لشكرهاى باطن
( 1 ) بدان كه لشكرهاى خشم و شهوت : باشد كه دل را منقاد شوند ، انقيادى تمام ، و در سلوك راه وى را يارى دهند ، و در سفرى كه در صدد آن است حسن مرافقت به جاى آرند . و باشد كه از راه بغى و تمرّد عصيان برزند ، تا بر وى قادر شوند و او را بندهء خود سازند و هلاك كنند ، و انقطاع او از سفرى كه رسيدن او به سعادت جاويد بدان است در آن بود . و دل را لشكرى ديگر است ، و آن علم و حكمت و تفكر است - چنان كه شرح آن بخواهد آمد - و حق او آن است كه از اين لشكر ، كه فوج الهى است ، بر آن دو لشكر ديگر ، كه روا كه به لشكر شيطانى پيوندند ، يارى طلبد . و اگر اين يارى طلبيدن بگذارد و لشكر خشم و شهوت را بر نفس خود مسلط كند ، بىگمان هلاك شود و در زيانكارى ظاهر افتد . و آن حالت بيشتر خلق است ، چه عقلهاى ايشان مسخر شهوتها شده است در بيرون آوردن حيلهها براى راندن آرزوها . و بايستى كه شهوت مسخر عقل ايشان شدى در آن چه عقل به دو محتاج بودى . و ما اين معنى را به سه مثال نزديك گردانيم به دل تو .
مثال اول آن كه گوييم مثال نفس انسان در تن او - اى ، نفس لطيف كه ذكر آن رفته است - چون داستان والى است در شهر و مملكت خود . چه تن عالم و مملكت نفس است و شهر