تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 13

مساهمون:

ص١٣
شنيدن و بسودن است ، و دوم ظاهر ، و آن چشم و گوش و بينى و غير آن است . و تفصيل آن كه از چه روى بدان حاجت است و در آن چه حكمت موصوف است دراز است ، و مجلدهاى بسيار آن را شامل نشود . و ما به اندكى از آن در « كتاب شكر » اشارت كرده‌ايم ، بدان قناعت بايد كرد . پس جملهء لشكرهاى دل در سه نوع محصور است : يكى باعث ، كه سودمند موافق را به دست آرد ، چون شهوت ، و زيانكار مخالف را دفع كند ، چون خشم . و گاهى اين باعث را ارادت گويند . دوم محرك اندامها براى تحصيل اين مقصودها . و اين دوم را قدرت خوانند . و اين لشكرها پراكنده است در ديگر اندامها ، خاصه عضلات و اوتار . سوم مدرك ، كه چيزها را تعريف كند ، چون جاسوسان . و آن قوّت ديدن و بوييدن و چشيدن و شنيدن و جز آن است . و آن در اندامهاى معيّن پراكنده است ، و آن را علم و ادراك گويند . و با هر يكى از اين لشكرهاى باطن لشكرهاى پراكندهء ظاهر است ، و آن اندامهاى مركب است از گوشت و پيه و عصب و خون و استخوان ، كه آن را آلات اين لشكرها ساخته‌اند ، چه قوّت گيرايى به انگشتان تواند بود ، و قوّت بينايى به چشم ، همچنين قوّتهاى ديگر . و ما در لشكرهاى ظاهر - اى ، اندامها - سخن نمىگوييم ، كه آن عالم ملك و شهادت است . و سخن ما در اين مقام در لشكرهايى است كه ديده نشود ، كه بدان او را مؤيد گردانيده‌اند . و اين صنف سوم ، كه دريابنده از اين جمله اوست ، دو قسم است : يكى آن كه در منزلهاى ظاهر ساكن است . و آن پنج حواس است ، يعنى ، سمع و بصر و شم و ذوق و لمس . دوم آن كه در منزلهاى باطن ساكن است ، و آن تجويفهاى دماغ است . و آن نيز پنج است ، چه آدمى پس از ديدن چيزى ، چشم پيش گيرد و صورت ديده در نفس خود ادراك كند ، و آن خيال است . پس آن صورت به سبب چيزى كه آن را نگاه دارد با او باقى ماند ، و آن لشكر نگاه دارنده است . پس در آن نگاه داشته تفكر كند ، و بعضى را از آن با بعضى تركيب دهد ، پس فراموش كرده را ياد آرد و به دو باز گردد ، پس جملهء معنيهاى محسوسات را در خيال خود به حسى كه ميان محسوسات مشترك است فراهم آرد . پس در باطن حسى مشترك است : تخيل و تفكر و تذكر و تحفظ . و اگر نه حق تعالى قوّت حفظ و فكر و ذكر و تخيل آفريدى ، دماغ از آن خالى بودى ، چنان كه دست و پاى خالى است . پس آن قوّتها نيز لشكرهاى باطن است ، و جايهاى آنها نيز باطن است .