آن لطيفه و ميان جسم دل علاقتى خاصه است ، اگر چه با ديگر اجزاى تن هم تعلق دارد ، آن را هم كار فرمايد ، و ليكن به واسطهء دل بدان متعلق شود . پس تعلق او اول به دل است ، و چنانستى كه دل محل او و مملكت او و عالم او و مطيهء « 15 » اوست . و براى اين سهل تسترى دل را به عرش مانند كرده است و سينه را به كرسى ، و گفته : القلب هو العرش ، و الصّدر هو الكرسىّ . و در او آن گمان نيست كه عرش و كرسى حق تعالى خواسته است ، چه آن محال است ، بل آن خواسته است كه مملكت آن لطيفه است ، و مجراى اول است [ ص 4 ] تدبير و تصرف او را . « 16 » پس دل و سينه به نسبت او چون عرش و كرسى است به نسبت بارى تعالى . و اين تشبيه نيز مستقيم نباشد مگر از بعضى وجوه ، و شرح آن مناسب غرض ما نيست ، پس ما از آن درگذريم .
بيان لشكرهاى دل
( 1 ) حق تعالى گفت :
وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ ،
« 17 » اى ، نداند لشكرهاى پروردگار تو را مگر او . و خداى - سبحانه و تعالى - در دلها و جانها و غير آن از عالمها لشكرها فراهم آورده است كه حقيقت و تفصيل عدد آن جز او نداند . و ما در اين حال به بعضى از لشكرهاى دل اشارت كنيم . و آن چيزى كه تعلق به غرض ما دارد او را دو لشكر است : يكى آن كه به چشم بتوان ديد ، دوم آن كه جز به بصيرت نتوان ديد . و او چون پادشاه است ، و لشكرها چون ياران و خدمتكاران . و معنى اين لشكرها اين باشد كه گفتيم .
اما لشكرى كه به چشم بتوان ديد دست است و پاى و چشم و گوش و زبان و ديگر عضوهاى ظاهر و باطن ، چه آن همه خدمتكار دلاند و مسخّرند براى او ، و او متصرف است در ايشان و گرداننده ايشان را ، و براى فرمانبردارى دل آفريده شدهاند و او را مخالفت نتوانند كرد و تمردى نتوانند نمود . و چون چشم را باز شدن فرمايد باز شود ، و چون پاى را واجنبيدن فرمايد بجنبد ، و چون زبان را سخن گفتن فرمايد و حكم جزم كند سخن گويد ، و ديگر عضوها همچنين .
و مسخر بودن اندامها و حسها دل را از وجهى به مسخر بودن فريشتگان ماند خداى را ،
هامش
( 15 ) مطيّه ، شتر سوارى .
( 16 ) در عربى : بل أراد به انه مملكته و المجرى الاول لتدبيره و تصرفه ( كتاب الشعب ، ج 2 ، ص 1346 ) .
( 17 ) مدّثّر 74 - 31 .