نيكو روى و بلند بالا با هيئت خوب و بوى خوش ديد ، او را پرسيد كه تو كيستى ؟ گفت : من يوسف صدّيقم . گفت : قصهء تو با زليخا كارى عجيب است . گفت : قصهء تو با اعرابيه عجبتر است .
و عبد اللّه بن عمر روايت كرد كه پيغامبر - عليه السلام - گفت : در روزگار ماضى سه تن به سفر رفتند ، و شبانگاه به غارى رسيدند ، در آن جا شدند ، پس سنگى بزرگ از كوه بيفتاد و در غار بگرفت ، گفتند : از اين خلاص نباشد مگر بدان كه دعا گوييم و عمل صالح خود عرضه داريم .
پس يكى از ايشان گفت : الهى ، مىدانى كه من مادر و پدرى پير داشتم و من پيش از آنان طعام نخوردمى [ 131 ] و اهل و فرزند خود را ندادمى ، پس روزى در طلب چراخوار دور تر رفتم و بىگاه به خانه آمدم ، ايشان بخفته بودند ، من نخواستم كه اهل و فرزندان خود را طعام دهم ، قدح شير كه براى ايشان دوشيده بودم بر دست گرفتم ، و بيدارى ايشان را انتظار مىبردم تا صبح بدميد ، و بچگان مىگريستند بديشان ندادم ، و چون ايشان بيدار شدند بديشان دادم ، الهى ، اگر اين براى رضاى تو كردهام ما را فرج ده . پس فرجهاى پديد آمد كه از آن بيرون آمدن ممكن نباشد .
و ديگرى گفت : الهى ، دختر عمى داشتم و من عاشق و مفتون وى بودم و او مطاوعت نمىنمود ، در قحط سالى به وى رسيدم و او گستاخى كرد ، و من صد و بيست دينار به وى دادم تا به مراد من باشد و او مطيع شد ، و چون بر وى قادر گشتم گفت : حلال نباشد تو را كه مهر خداى تعالى بىفرمان وى بشكنى . من ترك آن معصيت كردم و قصد او نكردم اگر چه مولع او بودم ، و زر به دو بگذاشتم . الهى ، اگر براى رضاى تو كردم ما را خلاص بخش . پس فرجهاى ديگر پديد آمد و هنوز بيرون آمدن ممكن نبود .
و سوم گفت : الهى ، مزدوران گرفته بودم و مزد همه بدادم مگر يك كس كه مزد خود بگذاشت و برفت ، و من در مزد وى بازرگانى كردم تا مال بسيار از آن حاصل شد ، و او پس از مدتى دراز بيامد و مزد خود طلبيد ، گفتم : اين شتر و گاو و گوسفند و برده همه از مزد تو است .
گفت : بر من أفسوس « 135 » مىكنى ؟ گفتم : نى ، اين همه از مزد تو حاصل شده است . پس آن همه به وى دادم . الهى ، اگر آن براى رضاى تو دادم ما را نجات ده . پس سنگ بجنبيد و راه گشاده شد و هر سه بسلامت بيرون آمدند .
و اين فضيلت كسى است كه بر قضاى اين شهوت قادر شود ، پس عفت برزد . و كسى كه
هامش
( 135 ) أفسوس ، تمسخر .