بر آرزوى چشم دست يابد و ننگرد ، به دو نزديك باشد ، چه نگريستن آغاز زناست ، پس نگاه داشتن آن مهم باشد . و آن دشوار است ، چه آن را حقير شمرند و از آن نيك نترسند ، و « 135 » همهء آفتها از او زايد . و در نظر اول كه قصد نباشد گرفتارى نبود ، و در نظر دوم گرفتارى باشد . و پيغامبر - عليه السلام - گفت : لك الاولى و عليك الثّانية ، اى ، نظر اول تو راست ، و نظر دوم بر تو است . « 136 » و علاء بن زياد گفت : در چادر زن منگر ، چه نظر در دل شهوت انگيزد .
و آدمى در گشتن ، كم خالى ماند از آن چه نظر او بر زنان و كودكان افتد . و هر گاه كه جمالى گمان برد طبع آن اقتضا كند كه بازنگرد . و در اين مقام بايد كه بر نفس خود مقرر گرداند كه باز نگريستن عين جهل است . زيرا كه چون بتحقيق بيند ، از دو حال خالى نباشد : يا خوب بود يا زشت . اگر خوب بود ، شهوت برانگيزد و از رسيدن بدان عاجز باشد ، پس جز حسرت حاصل نشود . و اگر زشت باشد ، لذت نيابد و بزه حاصل آيد ، زيرا كه او قصد تلذذ داشته است ، و آن چه به دست او بوده كرده . پس در دو حال از معصيت و دردمندى و حسرت خالى نماند . و هر گاه كه بدين طريق چشم نگاه دارد ، آفتهاى بسيار از دل او رفع شود . و اگر چشم خطا كند و فرج را با آن كه دست يابد نگاه دارد ، آن از غايت قوّت و نهايت توفيق تواند بود .
و أبو بكر بن عبد اللّه مزنى گفت كه قصابى بر كنيزك همسايه عاشق شد ، پس آن همسايه كنيزك را به ديهى فرستاد ، و قصاب در پى وى رفت و در او آويخت ، او گفت : من تو را دوستتر از آن مىدارم كه تو مرا ، و ليكن از خداى تعالى مىترسم . او را تنبيهى افتاد و گفت : او از خداى مىترسد من چرا نترسم ؟ توبه كرد و بازگشت . در ميان راه تشنگى بر وى چنان غالب گشت كه هلاك خواست [ 132 ] شد . در اثناى آن رسول پيغامبرى از پيغامبران بنى اسرائيل با وى همراه شد ، گفت : تو را چه افتاده است ؟ گفت : گرما و تشنگى بر من غالب شده است . گفت : بيا تا دعا گوييم تا ابرى ما را سايه كند . گفت : مرا عملى صالح نيست ، چه دعا گويم ؟ گفت : من دعا گويم تو آمين گوى . پس همچنين كردند ، و أبر بر سر ايشان سايه كرد تا به ديه رسيدند . و چون جدا شدند أبر با قصاب رفت . رسول گفت : اى جوانمرد ، تو چنين گفتى كه من عملى صالح ندارم ، و « 137 » أبر خود براى تو بود ، حال خود با من تقرير كن . او حال باز نمود ، رسول گفت : تايب را در حضرت خداى تعالى محلى باشد كه هيچ كس را نبود .
هامش
( 135 ) و حال آن كه .
( 136 ) بر گردن تو است ، تو بدان مأخوذى .
( 137 ) و حال آن كه .