تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
از زنان نيست . و أبو وداعه گفت كه من با سعيد بن مسيب مجالست كردمى ، پس چند روز مرا نديد ، و چون بر او رفتم ، گفت : كجا بودى ؟ گفتم : اهل « 128 » من وفات كرد بدان مشغول بودم . گفت : ما را چرا خبر نكردى [ 129 ] كه حاضر شديمى ؟ [ گفت ] : پس خواستم كه برخيزم ، گفت : زنى ديگر خواستى ؟ گفتم : دو درم يا سه بيش ندارم ، به دامادى من كه راضى شود ؟ گفت : من . گفتم : اين چه فرمايى بكنى ؟ گفت : آرى . پس حمد و ثناى حق تعالى بگفت و بر پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - درود فرستاد و دختر خود را به مهر دو درم به من به زنى داد - يا گفت سه درم - پس من برخاستم و از شادى نمىدانستم كه چه كنم ، پس به خانه رفتم و در انديشه افتادم كه از كه وام كنم ، پس نماز شام بگزاردم و به خانه باز رفتم و [ چراغ افروختم ] « 129 » ، و من روزه‌دار بودم ، نان و زيت پيش آوردم و افطار مىكردم ، در اثناى آن در بكوفتند ، گفتم : كيست ؟ گفت : سعيد . پس هر آدمى كه نام او سعيد دانستم در خاطر آمد ، مگر سعيد بن مسيب ، چه او را چهل سال كسى جز در خانهء او و مسجد نديده بود . بيرون رفتم ، سعيد بن مسيب را ديدم ، پنداشتم پشيمان شده باشد ، گفتم : مرا بخوانديى تا به خدمت آمدمى . [ گفت ] : تو سزاوارترى بدانچه بر تو آمده شود . گفتم : فرمان چيست ؟ گفت : تو مردى عزب بودى و اكنون تزوج نمودى ، نخواستم كه امشب تنها باشى ، و اين اهل « 130 » تو است . و او را پيش پدر ايستاده ديدم ، پس دست او گرفت و او را درون خانه انداخت و در پيش كرد ، و آن عورت از شرم بيفتاد . و من در ببستم ، و كاسه‌اى كه در او نان و زيت بود در سايهء چراغ نهادم تا نبيند ، پس بر بأم شدم و همسايگان را آواز دادم ، بيامدند و گفتند : چه كار است ؟ گفتم : سعيد بن مسيب امروز دختر خود مرا به زنى داد ، و اين ساعت او را بياورد و من از آن غافل بودم . گفتند : سعيد تو را دختر داده است ؟ گفتم : آرى . ايشان فرو آمدند . و مادرم از اين حال خبر يافت و بيامد و مرا گفت : ديدار من بر تو حرام اگر پيش از سه روز كه من غم آن دختر خورم با وى مواصلت كنى . من سه روز توقف نمودم ، آن گاه بر وى در رفتم ، او را خوب‌تر مردمان يافتم ، و ياد دارندهء كتاب خداى را ، و داناتر به سنت پيغامبر - عليه السلام - و حق شوى را شناسنده‌تر . پس يك ماه بودم ، نه من به خدمت سعيد رفتم و نه او بر من آمد ، و چون ماه
هامش
( 128 ) اهل ، همسر . ( 129 ) در نسخهء خطى : استراحت كردم ، ولى در متن عربى و شرح زبيدى : ( فأسرجت ) اى ، أوقدت فيه سراجا ( 7 - 438 ) . ( 130 ) اهل ، همسر .