تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
بىنانخورش خوردى . و عتبة الغلام عبد الواحد بن زيد را گفت كه فلانى منزلتى صفت مىكند از دل خود كه من آن را نمىشناسم . « 86 » گفت : آن بدان است كه تو نان با خرما خورى ، و او نان تنها خورد و بر آن چيزى نيفزايد . [ 117 ] گفت : اگر من خرما بگذارم بدان منزلت رسم ؟ گفت : آرى ، بدان ، و به غير آن هم . پس عتبه گريستن گرفت ، يكى از ياران وى را گفت : بر خرما مىگريى ؟ خداوند چشم تو را گريان ندارد . عبد الواحد گفت : بگذار او را ، كه نفس او صدق عزيمت او در گذاشتن شناخته است ، كه چون آن را بگذارد هرگز بدان معاودت ننمايد . و جعفر بن نصر گفت كه جنيد مرا فرمود كه براى او انجير وزيرى خرم ، چون بخريدم ، به وقت افطار يكى از آن در دهان نهاد ، پس بينداخت و بگريست و گفت : بردار . گفتم : نه به آرزو خواسته‌اى ؟ گفت : در دل آوازى مىشنوم كه شرم ندارى ، براى من گذاشته بودى ، پس بدان باز مىگردى ! و صالح مرّى گفت : عطاى سلمى را گفتم كه براى تو چيزى مىسازم ، آن را رد مكن . گفت : بيار آن چه مىخواهى . پس پست با روغن و انگبين به دست پسر خود بر وى فرستادم ، گفتم : تا آن را تناول نكند بازمگرد . او تناول فرمود ، روز ديگر همچنان كردم ، نخورد و باز فرستاد ، به خدمت او رفتم و عتاب كردم ، و چون دلتنگى من بديد گفت : از اين دلتنگ مشو كه من بار اول بخوردم ، و بار دوم هم خواستم كه بخورم نتوانستم ، هر گاه كه قصد آن مىكردم قول خداى - عز و جل :
يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِيظٌ ،
« 87 » يادم مىآمد . و صالح مرى گفت : پس من بگريستم و در نفس خود گفتم كه من در واديى ديگرم ، و تو در واديى ديگر . و سرىّ گفت : سى سال است كه نفس من مىخواهد كه گزرى در دوشاب زنم ، بدين آرزو وى را نرسانيده‌ام . و أبو بكر جلا گفت كه من آدميى را مىشناسم كه نفس او مىگويد كه من براى تو ده روز گرسنه باشم ، تو پس از آن مرا به آرزويى كه دارم برسان . و او مىگويد : نخواهم كه ده روز گرسنه باشى ، و لكن اين آرزو بگذار .
هامش
( 86 ) كه مرا آن صفت نيست ( كيمياى سعادت 2 - 51 ) . ( 87 ) إبراهيم 14 - 17 .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 198 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى