تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
آن گاه كه به خداى رسم . و حماد بن أبو حنيفه گفت - رضى اللّه عنه - كه بر داود طايى رفتم ، در بر خود بسته بود ، و مىشنيدم كه مىگفت : يك بار گزرى « 80 » آرزو بردى به تو دادم ، باز خرما آرزو مىبرى ؟ سوگند خوردم كه هرگز به تو نرسد . پس من سلام گفتم و در رفتم « 81 » ، وى را تنها يافتم . و بو حازم به بازار گذشت ، ميوه‌اى ديد [ و آرزو برد ] ، پسر خود را گفت : از اين ميوه كه منقطع شود و به بها بايد خريد براى ما بخر ، شايد كه به ميوه‌اى رسيم كه انقطاع نپذيرد و به بها نبايد خريد . و چون بخريد و پيش او آورد ، نفس خود را گفت كه مرا بفريفتى تا بنگريستم و آرزو بردم ، و غلبه كردى تا بخريدم ، به خداى كه آن را نچشى . پس آن را به يتيمان و درويشان داد . و موسى اشجّ گفت كه بيست سال است كه نفس من نمك و جريش « 82 » مىخواهد . و احمد بن خليفه گفت كه بيست سال است كه نفس من جز آب نمىخواهد كه سير بخورم ، و در اين مدت بسيرى آبش نداده‌ام . و عتبة الغلام را هفت سال آرزوى گوشت بود ، پس از آن گفت كه من از نفس خود شرم مىدارم كه او را هفت سال است كه دفع مىكنم . پس پاره‌اى گوشت خريد و بريان كرد ، در اثناى آن كودكى وى را پيش آمد ، گفت : تو پسر فلانى ، و پدرت وفات كرده است ؟ گفت : آرى . آن گوشت به دو داد و مىگريست و مىخواند :
وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً .
« 83 » پس از آن گوشت نچشيد . و همو را سالها آرزوى خرما بود ، شبى به يك قيراط خرما خريد و خواست كه بدان افطار كند ، در اثناى آن بادى و غبارى برخاست و جهان تاريك شد ، و مردمان بترسيدند ، گفت « 84 » : دليرى من بر تو به قيراطى خرما خريدن . « 85 » پس نفس خود را گفت : گمان من آن است كه بدين گناهى كه بر من كردى مردمان گرفتار شده‌اند ، و اين را نچشى . و خرما را گذاشت . و داود طايى به يك پشيز سركه خريد و به نيم پشيز تره ، پس شب [ نفس خود ] را گفتن گرفت : واى بر تو اى داود ، حساب تو روز قيامت در غايت درازى باشد . پس از آن نان
هامش
( 80 ) گزر ، هويج . ( 81 ) در رفتن ، داخل شدن . ( 82 ) جريش ، گندم نيم كوفته ، بلغور ، نمك زشت بوى ، در عربى : ملحا جريشا ( زبيدى 7 - 416 ) . ( 83 ) دهر 76 - 8 . ( 84 ) نفس خود را گفت . ( 85 ) در شرح زبيدى : ( هذه ) الريح التي هبت ( من جرأتى عليك و شرائى التمر بالقيراط ) ( 7 - 416 ) ، اين بادى كه وزيد بر اثر آن است كه بر تو دليرى كردم و به قيراطى خرما خريدم .