بىفرمانى وى كردم . « 76 » و آمده است كه عتبة الغلام آرد بسرشتى و در آفتاب خشك كردى و بخوردى ، و گفتى :
كسرهاى و نمكى تا در سراى آخرت بريانى و طعام خوش مهيا كند . و از خمى كه همه روز پيش آفتاب بود آب خوردى . زنى كه آزاد كردهء او بود وى را گفت : يا عتبه ، [ 116 ] اگر آرد مرا دهى براى تو بپزم و آب براى تو خنك كنم . پس گفت : اى امّ فلان ، حرص گرسنگى از خود دفع كردهام .
« 77 » شقيق بن إبراهيم گويد : إبراهيم ادهم را در روز ميلاد پيغامبر - عليه السلام - به مكه در سوق الليل ديدم كه در جايى از گذرگاه نشسته بود و مىگريست ، سوى او رفتم و در كنارش نشستم و گفتم : اى أبو اسحاق ، اين گريه براى چيست ؟ گفت : خير است . سخن خود را يك بار و دو بار و سه بار تكرار كردم ، پس گفت : اى شقيق ، به شرط آن كه رازدار باشى . گفتم : اى برادر ، هر چه خواهى بگو . آن گاه مرا گفت : سى سال بود كه نفس من هوس سكبا داشت و من با سرسختى وى را مانع مىشدم ، تا آن كه ديشب در حال نشستن چرت بر من چيره شد ، در خواب ناگاه جوانى را پيش خود ديدم كه قدحي سبز رنگ بر دست داشت و بخار و بوى سكبا از آن بر مىخاست ، با تمام نيرو از آن روى بگردانيدم ، جوان قدح را پيش آورد و گفت : اى إبراهيم بخور .
گفتم : نمىخورم ، زيرا براى خداى - عز و جل - از آن دست بداشتهام . گفت : خداى تو را ميزبان شده ، بخور . با شنيدن اين پاسخ بگريستم ، باز مرا گفت : بخور ، خداى يارت باشد . گفتم : ما را فرمودهاند كه در ظرف خود « 78 » چيزى نريزيم مگر آن كه بدانيم از كجاست . گفت : بخور ، خداى تو را تندرست بداراد ! چه آن براى تو است و مرا گفتهاند : اى خضر ، اين را با خود ببر و نفس إبراهيم ادهم را ده ، كه خداى از درازى شكيبايى او به سبب اين ناكامى بر وى رحمت آورده است . بدان اى إبراهيم ، شنيدم كه فريشتگان مىگفتند : كسى كه وى را بدهند و نگيرد ، باشد كه بخواهد و ندهندش . گفتم : اگر چنين است ، اينك من براى بستن پيمان با خداى تعالى در اختيار
هامش
( 76 ) يسار غلام عمر بوده است ، چون عمر او را رخصت نمىداده كه نخالهء آردى كه در خانهء عمر مصرف مىشده جدا كند و او به سخن مولاى خود در اين مورد بىاعتنا بوده ، خويشتن را نافرمان دانسته است ( زبيدى 7 - 414 ) .
( 77 ) اين حكايت ، كه با ستاره مشخص شده ، در ترجمهء فارسى و شرح زبيدى نيامده ولى اصل آن در بيشتر چاپهاى عربى آمده است ، بنا بر اين بهتر دانستم كه ترجمه شود و در جاى خود جاى گيرد .
( 78 ) كنايه از « معدهء خود » .