توأم . آن گاه به سويى نگريست ، و من ناگهان جوانى ديگر را ديدم كه خضر را چيزى پيش آورد و گفت : اى خضر ، تو او را لقمهاى ده . چون لقمهاى در دهانم گذاشت چرتم پريد ، به خود آمدم ، و شيرينى آن در دهانم بود . شقيق گويد إبراهيم ادهم را گفتم : كف دستت را نشانم ده . دست او را گرفتم و بوسيدم و گفتم : اى كسى كه گرسنگان شهوت را چون به اخلاص خويشتندار باشند سير مىكنى ، اى كسى كه شعلهء يقين را در نهاد مردم روشن مىدارى ، اى كسى كه دل اهل يقين از محبتش درمان مىشود ، آيا چگونگى حال شقيق را در پيشگاه خود مىبينى ؟ آن گاه دست إبراهيم را به آسمان برداشتم و گفتم : به مقام اين دست در پيشگاه تو ، و به مقام صاحبش ، و به آن بخششى كه از تو يافت سوگند كه به فضل و إحسان و رحمت خود بر اين بندهء درويش ببخش ، اگر چه شايسته نباشد . شقيق گويد : آن گاه إبراهيم برخاست و به راه افتاد تا هر دو به مسجد كعبه اندر شديم و روايت كردهاند كه مالك بن دينار چهل سال در آرزوى شير بود نخورد و روزى براى وى رطب آوردند نخورد ، و چون إلحاح نمودند ياران را گفت : بخوريد ، كه چهل سال است كه من آن را نچشيدهام .
و احمد بن ابى الحواري گفت كه سليمان دارانى را آرزو بود كه نان گرم با نمك بخورد ، من بياوردم ، دندان بر آن نهاد ، پس بينداخت و گريستن گرفت و گفت : آرزوى مرا تعجيل فرمودى . الهى آيا ارادهء عقوبت و رنج من كردهاى ؟ من عزيمت توبه كردهام ، آن را از من درگذار .
احمد گفت : من نديدم كه پس از آن نمك خورد تا آن گاه كه وفات كرد .
و مالك بن ضيغم گفت : در بازار بصره گذشتم تره ديدم ، نفس من گفت : اگر « 78 » امشب مرا از اين دهى تا بخورم . سوگند ياد كردم كه چهل شبانه روز تره نخورم .
و مالك بن دينار پنجاه سال در بصره بود ، نه رطب بصره خورد و نه غوره « 79 » ، و گفت : اى اهل بصره ، پنجاه سال در ميان شما زيستم ، رطب و غورهء شما تناول نكردم ، و در شما نيفزود آن چه از من كم كرد ، و از من كم نكرد آن چه در شما بيفزود . و همو گفت : پنجاه سال است كه دنيا را طلاق دادهام ، و چهل سال است كه نفس مرا آرزوى شير است ، به خداى كه اين آرزو به دو ندهم تا
هامش
( 78 ) اگر ، كاشكى .
( 79 ) غوره ، خرماى نارس ، هر ميوهء نارس .