بر آن بريانى بود ، ناگهان از دست وى بر پسر قيس افتاد و هلاك شد ، كنيزك از بيم مدهوش گشت ، گفت : مترس كه تو را براى رضاى خداى آزاد كردم .
و گفتهاند كه كودكان سوى اويس قرنى - رحمه اللّه - سنگ انداختندى و او گفتى : لا محاله اگر بخواهيد انداخت بارى سنگهاى خرد اندازيد تا ساق مرا نشكند و از نماز باز نمانم .
و مردى أحنف بن قيس را دشنام زد و در عقب وى مىرفت ، چون به قبيله نزديك شد بايستاد و گفت : اگر در دل تو چيزى باقى است همينجاى بگو تا بعضى از سفهاى قبيله نشنوند ، چه تو را جواب گويند و برنجانند .
و روايت كردهاند كه على - رضى اللّه عنه - غلامى را بخواند ، او آواز نداد ، كرّت دوم و سوم بخواند ، هم پاسخى نداد ، برخاست سوى او رفت ، و او را باز غلتيده ديد ، گفت : آواز من نشنيدى اى غلام ؟ گفت : شنيدم . گفت : چرا جواب ندادى ؟ گفت : كاهلى كردم ، بدانچه از عقوبت تو آمن بودم . گفت : برو كه تو را براى رضاى خداى آزاد كردم .
و زنى مالك بن دينار را گفت : اى مرايى . « 157 » گفت : اى عورت ، نام من اهل بصره نمىدانستند ، تو بدانستى .
و يحيى بن زياد حارثى غلامى بداشت ، گفتند : چرا اين را نگاه مىدارى ؟ گفت : براى آن كه بر او حلم آموزم .
پس اين نفسها مذلّل « 158 » بود به رياضت ، و خويهاى او معتدل شود و بواطن آن از غش و غل پاك . و آن معنى رضا به مقدور بارى تعالى بار مىآورد ، و آن نهايت خوشخويى است ، چه كسى كه فعل خداى را كراهت دارد و بدان راضى نباشد ، آن غايت بدخويى بود . پس كسى كه در نفس خود اين علامتها نيابد سزاوار نيست كه به نفس خود مغرور شود و آن را خوشخوى پندارد ، بل بايد كه به رياضت و مجاهده مشغول شود تا به درجهء خوشخويى رسد ، چه آن درجهاى بلند است ، جز مقربان و صدّيقان بدان نرسند .
بيان طريق در رياضت كودكان در اول باليدن و وجه تأديب و تحسين خويهاى ايشان
( 1 ) بدان كه كودك امانتى است نزديك مادر و پدر خود . و دل پاك او گوهرى نفيس است ، و ساده و
هامش
( 157 ) مرايى ، ريا كار .
( 158 ) مذلّل ، رام و مطيع .