تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
پيغامبر را سوى خود كشيد ، كشيدنى سخت ، و پيغامبر برد نجرانى « 149 » پوشيده بود كه كناره‌هاى آن درشتى داشت ، انس گفت : من ديدم كه كناره برد از سختى كشيدن در گردن مبارك پيغامبر اثر كرده بود . پس گفت : « 150 » اى محمد ، آن مال خداى كه نزديك تو است مرا ده . پيغامبر سوى او نگريست و بخنديد ، پس فرمود كه مالى به وى دادند . و چون قريش وى را بسيار برنجانيدند و بزدند ، گفت : اللّهمّ اغفر لقومي فانّهم لا يعلمون . گفت : اى بار خداى ، قوم مرا بيامرز كه ايشان نمىدانند . و براى آن حق تعالى فرمود :
وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ .
« 151 » و آمده است كه إبراهيم بن ادهم سوى دشت مىرفت ، لشكريى « 152 » پيش آمد و پرسيد كه تو كيستى ؟ گفت : بندهء خداى . گفت : تو بنده‌اى ؟ گفت : نعم . پرسيد : آبادانى كجاست ؟ او سوى گورستان اشارت كرد . او گفت : من آبادانى مىپرسم . گفت : آبادانى در گورستان است . او در خشم شد و تازيانه بر سر وى زد ، چنان كه سرش بشكست ، و بگرفت و به سوى شهر مىبرد . اصحاب إبراهيم پيش آمدند ، لشكرى را بانگ [ 89 ] بر زدند و گفتند : نمىدانى كه اين إبراهيم است ! او از اسب فرود آمد و دست و پاى إبراهيم ببوسيد و معذرت كردن گرفت . إبراهيم را پرسيدند كه چرا گفتى كه من بنده‌ام ؟ گفت : زيرا كه بندهء خدايم ، و چون سر من بشكست از حق تعالى براى وى بهشت خواستم . گفتند : چرا ؟ گفت : دانستم كه مرا ثواب خواهد بود ، نخواستم كه نصيب من از او نكويى بود ، و نصيب او از من بدى . و بو عثمان حيرى را كسى به دعوت خواند و مىخواست تا وى را بيازمايد . چون به خانهء وى رسيد ، « 153 » گفت : « 154 » مرا اين ساعت سامان دعوت نيست . بازگشت و هنوز دورترى نرفته بود كه خواننده‌اى در پى وى رفت و گفت : باز بايد آمد و بر ما حضر ساخت . او باز آمد ، و چون به در خانه رسيد همان سخن اول مكرر كرد . « 155 » بار دوم بازگشت ، تا بار سوم آمد و چند كرت با وى همين معامله كرد ، و بو عثمان متغير نشد . گفت : « 156 » مىخواستم تا تو را بيازمايم ، الحق بغايت نكو خويى . گفت : « 157 » اين چه از من ديدى خوى سگ است ، كه چون بخوانى بيايد و چون برانى برود . آمده است كه بو عثمان به كويى گذشت ، از بامى تغار خاكسترى بر سر وى فرو ريختند ، از مركوب فرود آمد و جامه بيفشاند و چيزى نگفت . گفتند : چرا آن جماعت را بانگ بر نزدى ؟
هامش
( 149 ) نجرانى ، منسوب به نجران از شهرهاى يمن . ( 150 ) اعرابى . ( 151 ) قلم 68 - 4 . ( 152 ) يكى از لشكريان . ( 153 ) بو عثمان . ( 154 ) دعوت كننده . ( 155 ) دعوت كننده . ( 156 ) دعوت كننده . ( 157 ) بو عثمان .