تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
حقيقت آن قادر نباشد بايد كه بدان نزديك شود . پس مردمان چهار قسم‌اند : اول آن كه دل او مستغرق ذكر خداى بود ، و به دنيا [ 85 ] التفات نكند مگر در ضرورات معيشت . و او از صدّيقان باشد . و بدين مرتبه نرسد مگر به رياضت بسيار و صبر از شهوتها مدتى دراز . دوم آن كه دل او مستغرق دنيا بود و ذكر خداى در دل او نمانده باشد مگر به حديث نفس ، جايى كه به زبان وى را ياد كند . و اين از هالكان بود . سوم آن كه هم به دنيا مشغول باشد هم به دين ، و لكن غالب بر دل او دين بود . و اين را از ورود آتش چاره نيست ، الاّ آن است كه به زودى از آن برهد ، بر آن اندازه كه قوّت غلبهء ذكر خداى بود بر دل او . چهارم آن كه به هر دو مشغول باشد ، لكن دنيا بر دل او غالب‌تر بود . و مقام او در آتش دراز باشد ، لكن هر آينه از آن بيرون آيد به سبب قوّت ذكر خداى و تمكن آن در صميم دل او ، اگر چه دنيا بر او غالب‌تر بود . سؤال اگر سائلى سؤال كند كه تنعّم بمباح مباح است ، پس چگونه سبب دورى باشد از حق تعالى ؟ جواب اين خيال ضعيف است ، بل دوستى دنيا سر همهء گناهان است ، و مباحى كه بيرون از حاجت باشد هم از دنياست ، و آن در « كتاب ذمّ دنيا » بخواهد آمد . و إبراهيم خوّاص گفت : در كوه لكام « 134 » بودم ، انار ديدم ، آرزوى آن در دلم آمد ، يكى از آن بگرفتم و بشكافتم ، آن را ترش يافتم ، پس بگذشتم و آن را بگذاشتم ، مردى افتاده ديدم كه زنبوران بر وى جمع شده بودند ، گفتم : السلام عليك . او گفت : و عليك السلام يا إبراهيم . گفتم : مرا چگونه شناختى ؟ گفت : هر كه خداى را بشناسد چيزى بر وى پوشيده نماند . گفتم : تو را با خداى حالى مىبينم ، اگر از وى در خواهى از اين زنبوران تو را نگاه دارد . گفت : تو را هم با خداى حالى مىبينم ، اگر از وى بخواهى تو را از آرزوى انار نگاه دارد ، چه درد گزيدن انار در آخرت حاصل آيد و درد گزيدن زنبور در دنيا . پس وى را بگذاشتم و بگذشتم . و سرىّ گفت :
هامش
( 134 ) لكام ، بلندترين كوه در شام كه جايگاه صالحان بود ( زبيدى 7 - 354 ) .