و جنيد گفت : شبى بىخواب شدم ، برخاستم تا ورد خود به اقامت رسانم ، حلاوتى كه يافتمى نيافتم ، خواستم كه بخسبم نتوانستم ، پس بنشستم طاقت نشستن نداشتم ، بيرون آمدم ، مردى را ديدم گليم در خود گرفته و بر راه افتاده ، چون مرا بديد گفت : اى ابو القاسم ، تا اين ساعت توقف نمودى ؟ گفتم : سيّدى ، بىموعدى تجشّم « 133 » فرمودى ، گفت : بلى از محرك دلها در خواستم تا دل تو را براى من بجنباند . گفتم : مطلوب تو را اجابت فرمود ، اكنون بگو كه چه حاجت است ؟ گفت : درد نفس را چه دارو شود ؟ گفتم : چون نفس هواى خود را خلاف كند درد او او را دوا گردد . پس روى به نفس خود آورد ، گفت : بشنو ، هفت بار تو را اين جواب گفتهام ، قبول نمىكردى تا از جنيد بشنوى . پس بازگشت و من وى را نشناختم .
و يزيد رقاشى گفت : آب خنك را در دنيا بدرود كردم ، شايد كه به آخرت از آن محروم نمانم . و مردى عمر عبد العزيز را گفت كه كى سخن گويم ؟ گفت : چون خاموشى خواهى . گفت كه كى خاموش باشم ؟ گفت : چون گفتن آرزو برى . و على - كرّم اللّه وجهه - گفت : من اشتاق إلى الجنّة سلا عن الشّهوات في الدّنيا ، اى ، هر كه آرزوى بهشت برد غم شهوتها در دنيا از او زايل گردد .
و مالك بن دينار در بازار گشتى و چون چيزى ديدى كه آرزو بردى گفتى : اى نفس صبر كن ، به خداى كه براى آن تو را منع مىكنم كه تو را گرامى مىدارم .
پس اكنون بدان كه علما و حكما متفقند بر آن كه سعادت آخرت را راهى نيست مگر به بازداشتن نفس از هوى و مخالفت شهوتها . پس ايمان بدين واجب است .
و اما علم تفصيل آن چه از شهوتها گذاشته شود و آن چه گذاشته نشود ، از آن چه ذكر آن تقديم كردهايم روشن گردد . و حاصل رياضت و سرّ آن آن است كه نفس تمتع نگيرد به چيزى كه در گور يافت نشود ، مگر به قدر ضرورت . از خوردن و مباشرت و لباس و مسكن و هر چه بدان مضطر است ، بر قدر حاجت و ضرورت اقتصار نمايد . چه اگر به چيزى از آن تمتع گيرد انسى و الفى با آن چيز حاصل شود ، و چون بميرد آرزو برد كه به دنيا باز آيد ، و باز آمدن به دنيا آرزو نبرد مگر كسى كه او را در آخرت به هيچ حال حظّى نباشد ، و از آن خلاص نيست مگر بدانچه دل مشغول بود به معرفت حق تعالى و دوستى و انديشهء او ، و او از دنيا اقتصار نمايد بدانچه موانع فكر و ذكر را دفع كند . پس كسى كه بر
هامش
( 133 ) تجشّم ، تكلف ، رنجه شدن .