كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا ،
« 69 » اى ، بخوريد و بياشاميد و اسراف مكنيد . و در خشم « 70 » فرمود :
أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ ،
« 71 » اى ، با شدت آيند بر كافران ، و با مؤمنان دوستى برزند « 72 » و مهربانى كنند .
و پيغامبر - عليه السلام - گفت : خير الامور أوسطها ، و اين را سرّى و تحقيقي است ، و آن تحقيق آن است كه نيكبختى متعلق است بدانچه دل از عوارض دنيا سلامت باشد . حق تعالى گفت :
إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ .
« 73 » و بخل از عوارض دنياست ، وجود نيز از عوارض دنياست ، و شرط دل آن است كه اين هر دو سليم باشد ، اى ، به مال التفات نكند ، نه بر نگاه داشتن آن حريص باشد ، و نه بر خرج كردن ، چه كسى كه بر خرج كردن حريص باشد ، دل او مصروف خرج كردن بود ، چنان كه كسى كه بر نگاه داشتن حريص باشد ، دل او مصروف نگاه داشتن بود . و كمال دل در آن است كه از اين هر دو صفت صافى شود . و چون آن در دنيا ممكن نيست ، چيزى طلبيديم كه به عدم هر دو وصف مانندهتر است ، و از هر دو طرف دور تر ، و آن ميانه است . چه « فاتر » نه گرم باشد و نه سرد ، بل ميان هر دو باشد ، پس چنانستى كه از هر دو صفت خالى بود [ 73 ] و همچنين سخا ميانهء تبذير و تقتير « 74 » است ، و شجاعت ميان بددلى « 75 » و تهور و عفت ميان شره و جمود « 76 » ، و همچنين ديگر خوبها و قصد هر دو طرف ميانهء كارها نكوهيده است ، چنان كه گفتهاند :
فكِلا طَرَفَي قَصْدِ الأُمورِ ذَميمٌ و مطلوب اين است و آن نيك ممكن است آرى بر پير كه راهنماى مريد باشد واجب است كه خشم و امساك را از مريد بركند و در چيزى از آن رخصت ندهد چه اگر در كمتر چيزى رخصت دهد او در استبقاى « 77 » بخل و استقصاى « 78 » خشم آن را دستموزه « 79 » سازد ، و پندارد كه در آن مقدار رخصت است . و چون بركندن اصل آن را قصد كند و در آن مبالغت نمايد ، جز شكستن قوّت آن وى را ميسر نشود ، چنان كه به اعتدال باز آيد . پس صواب وى را آن باشد كه قلع « 80 » اصل طلبد تا مقدار مقصود ميسر شود . و اين سر را بر مريد كشف نكند ، چه آن محل غرور « 81 » احمقان است ، چه او پندارد كه خشم و امساك او به حق است .
هامش
( 69 ) اعراف 7 - 31 .
( 70 ) در بارهء خشم .
( 71 ) فتح 48 - 29 .
( 72 ) برزيدن ، ورزيدن .
( 73 ) شعراء 26 - 89 .
( 74 ) تقتير ، نفقة بر عيال تنگ گرفتن .
( 75 ) بددلى ، ترس ، جبن .
( 76 ) جمود ، فسرده و بسته بودن ، بخل و امساك ورزيدن ، در شرح زبيدى : الخمود ( 7 - 336 ) .
( 77 ) استبقا ، برجاى داشتن ، باقى گذاشتن .
( 78 ) استقصا ، به نهايت رسانيدن ، پىجويى .
( 79 ) دستموزه ، دستاويز ، وسيله .
( 80 ) قلع ، از بيخ بركندن .
( 81 ) غرور ، فريب .