دشوارتر از كار اول باشد . چه بر وى دو وظيفة بود : يكى قلع آن چه در نفس او راسخ شده است از بسيارى عادت فساد ، دوم عادت صلاح را در نفس خود راسخ گردانيدن . و لكن در جمله رياضت پذير بود ، اگر به جدّ و تشمّر و حزم روى بدان آرد .
سوم آن كه در خويهاى بد اعتقاد دارد كه واجب و مستحسن و حق و جميل است ، و بر آن پرورش يابد . و معالجت اين به امتناع « 59 » نزديك است ، و صلاح او جز به نادر چشم نتوان داشت ، و آن به سبب تضاعف اسباب گمراهى است .
چهارم آن كه با آن چه نشو و نما به رأى فاسد باشد و پرورش او بر كارهاى بد ، چنان داند كه فضيلت در بسيارى شر و استهلاك نفسها باشد ، و بدان فخر كند ، و پندارد كه رفعت قدر او از آن بود . و اين صعبترين مرتبه است . و در مثل او گفتهاند : و من التّعذيب تهذيب الذّيب « 60 » .
و از اين جمله : اول جاهل مجرد است ، و دوم جاهل و گمراه ، و سوم جاهل و گمراه و فاسق ، و چهارم جاهل و گمراه و فاسق و شرير .
و اما خيال ديگر و آن خيال آن است كه آدمى تا زنده است خشم و شهوت و دوستى دنيا و ديگر خويها از وى قلع نشود . و اين غلطى است كه طايفهاى را افتاده است ، چه پنداشتهاند كه مقصود از مجاهده قمع اين صفتهاست به كليت ، و « 61 » چنين نيست . چه شهوت براى فايدهاى آفريده شده است ، و آن در جبلت ضرورى است ، و اگر شهوت طعام ، منقطع شود آدمى هلاك گردد ، و اگر مباشرت نماند نسل برافتد ، و اگر خشم به كليت نيست شود آدمى چيزهاى مهلك را از خود دفع نكند و هلاك شود . و چون اصل شهوت باقى ماند ، دوستى مال كه وى را به شهوت رساند هر آينه باقى ماند ، تا به حدى كه وى را بدان آرد كه مال را نگاه دارد . و مطلوب [ 72 ] زايل كردن آن به كليت نيست ، بل مطلوب آن است كه آن را به اعتدال آرد كه وسط است ، ميان افراط و تفريط .
پس مطلوب در صفت خشم حسن حميت است ، و آن بدان باشد كه هم از تهور و هم از بددلى « 62 » خالى بود . و در جمله آن كه در نفس خود قوى باشد ، و با قوّت خود فرمانبردار عقل بود .
و براى آن حق تعالى گفته است :
أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ .
« 63 » ايشان را به « شدت » وصف كرده
هامش
( 59 ) امتناع ، مقابل امكان ، غير ممكن بودن .
( 60 ) ذئب ، عيب .
( 61 ) و حال آن كه .
( 62 ) بددلى ، ترس ، جبن .
( 63 ) فتح 48 - 29 .