بيان آن كه خويها به رياضت تغيّر پذيرد
( 1 ) بدان كه بعضى از آن كسان كه بطالت بر ايشان غالب است مجاهده و رياضت و مشغول شدن به تزكيت نفس و تهذيب اخلاق را گران شمردهاند ، و نفس ايشان مسامحت « 53 » ننموده است كه آن از قصور و نقص و خبث دخله « 54 » ايشان باشد ، پس گفتهاند كه تغيّر اخلاق متصور نيست ، چه طبعها متغير نشود . و بر آن دليل آوردهاند به دو امر :
يكى آن كه خلق صورت باطن است چنان كه خلق صورت ظاهر . و خلقت ظاهر را تغيير نتوان كرد ، چه دراز امكان ندارد كه خود را كوتاه گرداند ، و كوتاه را صورت نبندد كه خود را دراز كند ، و زشت را بر تحسين « 55 » صورت خود قدرتى نباشد ، پس زشتى باطن همچنين بود .
دوم آن كه خوشخويى به قهر خشم و شهوت باشد . و ما آن را به مجاهدهء بسيار بيازموديم و دانستيم كه آن از مقتضى مزاج و طبع است ، و آن هرگز از آدمى جدا نشود . پس مشغول شدن بدان ضايع كردن روزگار باشد بىفايده ، چه مطلوب آن است كه التفات دل به حظهاى عاجل منقطع شود ، و وجود آن محال است .
پس گوييم : اگر اخلاق قابل تغيير نباشد وصيتها و پندها و تأديبها باطل بود .
پيغامبر - عليه السلام - مىفرمايد : حسّنوا اخلاقكم . و چگونه اين را در حق آدمى منكر توان شد ، كه تغير خوى به بهايم ممكن است ، چه [ باز ] شكارى را از وحشت به انس ، و سگ را از خوردن به تأدب نگاه داشتن ، و اسب را از سركشى به فرمانبردارى مىتوان آورد ، و آن همه تغير خويهاست . و سخنى كه پرده از آن بردارد آن است كه گوييم : موجودات دو قسماند :
يكى آن كه اختيار آدمى را در اصل و تفصيل آن مدخلى نيست ، چون آسمان و ستارگان ، بل اندامهاى ظاهر و باطن آدمى ، و ديگر اجزاى حيوانات ، و در جمله هر چه با كمال حاصل شده است و وجود كمال آن به إتمام رسيده .
دوم آن كه ناقص در وجود آمده است و در وى قوّت آن هست كه پس از آن كمال را قبول كند ، اگر شرط آن موجود شود . و شرط او روا كه به اختيار بنده منوط باشد . چه خستهء « 56 » خرما نه
هامش
( 53 ) مسامحت ، آسانگيرى ، موافقت ، مدارا .
( 54 ) دخله ، باطن ، نيّت .
( 55 ) تحسين ، نيكو كردن .
( 56 ) - خسته ، هسته .