و السلام - بر صنع عظيم خداى در عجايب دل و گردانيدن آن اطلاع يافته بود سوگند بدان ياد كردى و گفتى : لا و مقلّب القلوب . و در دعا بسيار گفتى : يا مقلّب القلوب ثبّت قلبى على دينك . گفتند : يا رسول اللّه ، مىبترسى ؟ [ 59 ] گفت - عليه السلام : و ما يؤمّننى ، و القلب بين إصبعين من اصابع الرّحمن يقلّبه كيف يشاء ، اى ، چه چيز آمن گرداند مرا ، و دل من ميان دو إصبع « 247 » است از اصابع رحمن ، بگرداند آن را چنان كه خواهد .
مترجم مىگويد كه تأويل اين حديث پيش از اين مستوفى تقرير افتاده است .
و در لفظى ديگر : إن شاء ان يقيمه اقامه و ان شاء ان يزيغه ازاغه ، آمده است ، اى ، اگر راست داشتن او خواهد راست دارد ، و اگر بگردانيدن او خواهد بگرداند . و پيغامبر - عليه السلام - حال دل را به سه مثال بيان فرموده است . جايى گفته است : مثل القلب مثل العصفور يتقلّب في كلّ ساعة ، اى ، مثل دل مثل گنجشك است ، در هر ساعتى بگردد . و جايى ديگر گفته : مثل القلب في تقلّبه كالقدر إذا استجمعت غليانها ، اى ، مثل در گشتن او چون ديگ است آن وقت كه در غايت جوش باشد .
و در جايى ديگر گفته : مثل القلب كمثل ريشة بأرض فلاة تقلبها الرّياح ظهرا لبطن ، اى ، مثل دل چون مثل پرى است در زمين بيابان كه بادها آن را از پشت به شكم مىگرداند . و اين گردانيدنها را و اعاجيب صنع الهى را در گردانيدن آن ، از آن روى كه بدان راه نتوان يافت ، جز مراقبان دلها و مراعيان « 248 » حالهاى آن با خداى نشناسند .
و دلها در ثابت بودن بر نيكى و بدى و تردد ميان آن سه قسم است :
يكى دلى كه به تقوى عمارت پذيرفته و به رياضت مزكّى باشد و از خويهاى پليد پاك گشته ، خاطرهاى خير از خزاين غيب و مداخل ملكوت در او منقدح شود ، و عقل در آن خاطرها تفكر كند تا دقايق خير در آن بشناسد ، و بر اسرار و فوايد آن مطلع گردد ، و وجه آن به نور بصيرت او را منكشف شود ، پس حكم كند كه از كردن آن چاره نيست ، و بر آن باعث و محرّض باشد ، و او را به عمل كردن به آن بخواند . پس فريشته در دل بنگرد و او را به جوهر نيكو ، و به تقوى پاك ، و به ضياى عقل روشن ، و به انوار معرفت معمور بيند ، و آن را شايستهء آن بيند كه جاى استقرار و فرمود آمدن او باشد . و در آن حال او را مدد فرمايد به لشكرهايى كه ديده نشود ، و به هدايت خيرهاى ديگر تا خيرى به خيرى ادا كند « 249 » ، و دايم همچنين باشد . و امداد او به ترغيب در
هامش
( 247 ) إصبع ( ج : اصابع ) ، انگشت .
( 248 ) مراعى ، مراقب .
( 249 ) ادا كردن ، منجر شدن .