تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
كند . و اين همه بدان سبب باشد كه دود هوى سوى دل بر رود تا به حدى كه دل تاريك [ 61 ] گردد ، و انوار بصيرت را انطفا « 266 » حاصل آيد ، و نور شرم و مروت و ايمان سوى اختفا گرايد ، و مراد شيطان را اقتفا « 267 » نمايد . سوم دلى كه خاطرهاى هوى در او سابق شود و سوى بدى خواندن گيرد ، پس خاطر ايمان به دو لاحق گردد و بر خير تحريض نمايد . پس نفس به شهوت خود خاطر بد را يارى دهد و شهوت را قوى گرداند و تمتع و تنعم را بيارايد ، و عقل خاطر نيكى را نصرت واجب دارد و شهوت را دفع كند و فعل او را تقبيح فرمايد و به جهل نسبت دهد ، و او را به ستور و دده مانند گرداند در آن چه بر بدى اقدام نمايد و از عاقبت نه انديشد ، پس هوى سوى نصيحت عقل مايل شود . آن گاه ديو بر عقل حمله آرد و داعى هوى را قوّت دهد و گويد : اين چه تحرّج سرد است ؟ چرا از هواى خود امتناع مىنمايى و نفس خود را مىرنجانى ؟ هيچ كس را از اهل عصر خود مىبينى كه مخالفت هواى خود مىكند و غرض خود مىگذارد ؟ چرا لذتهاى دنيا بديشان مىگذارى تا ايشان تمتع گيرند ، و نفس خود را از آن باز مىدارى تا بدبخت و محروم و متعوب « 268 » مىمانى و اهل روزگار بر تو مىخندد ؟ آيا تو مىخواهى كه منصب تو زيادت از منصب فلان باشد و درجهء تو راجحتر از درجهء به همان بود ؟ چه ايشان بر اين چيزها اقدام مىكنند و از آن امتناع نمىنمايند ، نمىبينى كه فلان عالم از فلان كار احتراز نمىكند ؟ و اگر آن كار بد بودى او از آن امتناع نمودى . پس نفس به شيطان ميل مىكند و سوى او مىرود . آن گاه فريشته بر ديو حمله آرد و گويد : هر كه لذت حال را متابعت نمايد و عاقبت را فراموش كند هلاك شود ، چرا به لذتى حقير فانى قناعت مىكنى و لذت بهشت و نعيم آن را كه جاويد خواهد بود مىبگذارى ؟ يا درد باز بودن « 269 » را از شهوت حالى گران مىشمارى و درد آتش باقى را سبك مىانگارى ؟ فريفته مىشوى بدانچه مردمان از نفس خود غافل مىشوند ، و هواى خود را متابعت مىكنند ، و ديو را مساعدت مىنمايند ، با آن چه عذاب آتش به معصيت ديگرى از تو كمى نپذيرد ؟ چه گويى اگر همهء مردمان در تموز پيش آفتاب ايستند و تو را خانه‌اى خنك باشد ، آيا با ايشان مساعدت نمايى بدانچه در آفتاب ايستى ، يا خلاص نفس خود طلبى بدانچه در خانهء
هامش
( 266 ) انطفا ، خاموشى . ( 267 ) اقتفا ، پيروى . ( 268 ) متعوب ، ستمديده ، آزرده . ( 269 ) باز بودن ، دست كشيدن ، صرف نظر كردن .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 98 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى