تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 782

مساهمون:

ص٧٨٢
كه بر آن دستها بسيار وارد شدى . و چون خوان نهاده شدى گفتى : بسم اللّه اللهمّ اجعلها نعمة مشكورة تصل بها نعمة الجنّة . و بسيار بودى كه چون به چيزى خوردن نشستى ، هر دو زانو و قدم را فراهم آوردى ، چنان كه نماز كننده ، الا آن كه يك زانويش بالاى زانوى ديگر و يك قدم بالاى قدم ديگر بودى . و گفتى : أنّا عبد ، آكل كما يأكل العبد ، و اجلس كما يجلس العبد ، اى ، من بنده‌ام ، چنان خوردم كه بنده خورد ، و چنان نشينم كه بنده نشيند . و غذاى گرم نخوردى و گفتى : انّه غير ذى بركة ، و انّ اللّه تعالى لم يطعمنا نارا ، فابردوه ، اى ، غذاى گرم بى بركت باشد ، و خداى - عز و جل - آتش را طعام ما نگردانيده است ، پس آن را سرد كنيد . و از نزديك خود خوردى . و به سه انگشت تناول فرمودى ، و بسى بودى كه به انگشت چهارم استعانت نمودى . و به دو انگشت نخوردى و گفتى : انّ ذلك اكلة الشّياطين ، اى ، اين خوردن شيطانهاست . و عثمان عفان - رضى اللّه عنه - روزى پالوده‌اى آورد ، از آن تناول فرمود و گفت : اين چه چيز است اى أبو عبد اللّه ؟ گفت : مادر و پدرم فداى تو باد ، روغن و انگبين را در ديگى مىكنم و آن را بر آتش مىنهم و مىجوشانم ، پس مغز گندم آس كرده « 44 » مىگيرم و آن را بر روغن و انگبين مىاندازم ، پس آن را مىجوشانم تا پخته مىشود ، پس بر اين جمله مىآيد كه مشاهده كردى . پيغامبر ( ص ) فرمود : هذا طعام طيّب ، اى ، اين طعامى نيكوست . او نان جو نابيخته خوردى ، و خيار را با نمك و با رطب تناول كردى . و دوست‌ترين ميوه‌هاى تر نزديك وى خربزه و انگور بودى . و خربزه را با نان بخوردى ، و با شكر نيز بخوردى ، و بسى بودى كه با رطب بخوردى ، و به هر دو دست در آن استعانت نمودى . و روزى رطبى تناول مىكرد كه در دست راست او بود ، خستهء آن در دست چپ نگاه مىداشت . گوسپندى [ 368 ] پيش او آمد ، او را بر آن اشارت كرد . آن گوسپند از دست چپ وى آن خسته مىخورد ، و او به دست راست تناول مىفرمود تا فارغ شد ، و گوسپند بازگشت . و بسى بودى كه انگور از شاخ به دهن بگرفتى ، و آب دهن او بر موى روى چون مرواريد ديده شدى ، و آن آبى بود كه از انگور چكيدى . و بيشتر طعام او خرما و آب بود . و خرما را در شير بياغشتى و آن را « اطيبين » خواندى . و دوست‌ترين طعامها نزديك او گوشت بودى ، و گفتى : هو يزيد في السّمع ، و هو سيّد الطّعام
هامش
( 44 ) آس كردن ، آسيا كردن .