صورت او صورت مكروه باشد . يا آن كه او را در حركت و دريدن جامه متنفّسى « 214 » باشد ، پس مضطر باشد بدان ، چنان كه بيمار به ناليدن . و اگر او را بر آن ، صبر تكلف فرمايند ، نتواند گذاشت « 215 » با آن كه فعل اختيارى است . و نه هر فعلى كه حصول آن به ارادت است او آن را بتواند گذاشت « 216 » . و اگر او نفس خود را تكليف كند كه يك ساعت تنفس خود را نگاه دارد ، از باطن خود مضطر شود كه تنفس اختيار كند . پس نعره زدن و دريدن جامه همچنين باشد . و اين را به تحريم صفت نكنند ، كه پيش سرىّ سقطى - رحمة اللّه - حديث وجدى غالب رفت ، گفت : آرى باشد كه روى او را به شمشير بزنند و او نداند . و در اين سخن با وى مراجعت كردند و بعيد شمردند كه تا اين حد برسد . او اصرار نمود كه بدين حد برسد .
سؤال چه فرمايى در آن چه صوفيان جامههاى نو پاره مىكنند و پس از آرميدن وجد و فارغ شدن از سماع ، ايشان پارهها را خرد مىكنند و هر كس را قطعهاى مىدهند ، و آن را خرقه مىخوانند ؟
جواب بدان كه آن مباح است ، چون پارهها را مربع كنند كه آن پيوند جامهها و سجادهها را بشايد ، چه كرباس پاره پاره كرده مىشود تا از او پيراهن دوخته مىآيد . و آن تضييع نيست ، زيرا كه پاره كردن براى غرضى است . و همچنين پيوند جامهها امكان ندارد مگر به پارههاى خرد ، و آن مقصود است . و تفرقه بر جمع براى آن است تا آن خير مقصود عام شود ، پس اين مباح است . و هر مالكى را رسد كه كرباس خود را صد پاره كند و به صد درويش دهد ، و ليكن بايد كه پارهها چنان باشد كه از آن در پيوندها منفعت توان گرفت . و ممنوع در سماع چنان است كه جامه چنان پاره كند كه بعضى از آن باطل شود ، چنان كه از آن منفعت نتوان گرفت . و آن تضييع محض است و به اختيار روا نباشد . و السلام .
أدب پنجم موافقت قوم است در برخاستن . چون يكى از ايشان بى اختيار برخيزد در وجد صادق بى ريا و تكلف ، يا به اختيار برخيزد بى اظهار وجد ، و مردمان براى او برخيزند ، پس چاره نباشد از موافقت ، و آن از آداب صحبت است . و همچنين اگر معتاد طايفهاى آن باشد كه دستار از سر بنهند براى موافقت صاحب وجد چون دستار او از سرش بيفتد ، يا جامه بيرون كشند چون جامهء
هامش
( 214 ) متنفّس ، تنفس ، آسايش .
( 215 ) گذاشتن ، ترك كردن .
( 216 ) گذاشتن ، ترك كردن .