نتواند كرد . و سفر است كه اخلاق مرد را برهنه كند . و حق تعالى پوشيدهء اهل آسمان و زمين بدان ظاهر گرداند .
و سفر را بدين سبب سفر مىخوانند كه پوشيدهها را كشف كند . و سفر برهنه كردن روى را گويند . و براى آن عمر - رضى اللّه عنه - مردى را كه گواهى را تعريف مىكرد « 14 » ، گفت كه هل صحبته في السّفر الّذي يستدلّ به على مكارم الاخلاق ، اى ، آيا در سفر با وى مصاحبت كردهاى كه بدان بر مكارم اخلاق او دليل [ 255 ] توان گرفت ؟ گفت : نه . گفت : همانا كه تو وى را نشناسى . و بشر حافى گفتى : اى گروه پارسايان ، سفر كنيد تا پاكيزه شويد . زيرا آب تا جارى است پاكيزه است ، و چون مقام آن به يك موضع بسيار شود تغيّر پذيرد .
و در جمله نفس چون در وطن خود باشد و اسباب آسايش او ممهّد بود ، خبايث وى ظاهر نشود ، زيرا كه به آن چه موافق طبع اوست از مألوفات معتاد انس گرفته باشد . اما چون رنج سفر بر وى نهاده شود و از مألوفات دور كرده آيد و به مشقت غربت ممتحن گردد ، غايلههاى وى روشن شود و بر عيبهاى وى وقوف افتد ، و مشغول شدن به علاج آن ممكن گردد . و ما در « كتاب عزلت » فايدههاى مخالطت ياد كردهايم ، و سفر مخالطتى است با زيادت مشغولى و تحمل مشقت .
و اما آيات الهى كه در زمين است در ديدن آن اهل بصيرت را فايدههاست . چه در زمين ديههايى است به يك ديگر نزديك و كوهها و بيابانها و درياها و انواع حيوان و نبات . و هيچ چيزى نيست كه نه آن بر وحدانيت وى گواهى مىدهد ، به زبانى تيز « 15 » تسبيح وى مىگويد كه آن را در نيابد جز كسى كه با حضور دل گوش دارد .
و اما منكران و غافلان و كسانى كه به زهرات دنيا « 16 » كه لمعان « 17 » سراب را ماند فريفته شدهاند ، آن را نبينند و نشنوند . زيرا كه از شنوايى معزولند و از ديدن آيات پروردگار خود محجوب ، قوله تعالى :
يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ
« 18 » ، اى ، ظاهرى از زندگانى دنيا را مىدانند و از آخرت غافلند . و مراد از شنوايى در اينجا شنوايى ظاهر نيست ، چه آن كسان را كه بدين آيه خواسته است ، از شنوايى ظاهر معزول نبودند ، و مراد بدان شنوايى باطن است . و به شنوايى ظاهر جز آوازها نتوان دريافت ، و در آن آدميان با ديگر حيوانات
هامش
( 14 ) تعريف كردن ، شناساندن .
( 15 ) زبان تيز ، زبان فصيح .
( 16 ) زهرات دنيا ، خوبيها و تازگيهاى دنيا ، در شرح زبيدى : ( زهرة الدنيا ) اى متاعها ( 6 - 386 ) .
( 17 ) لمعان ، درخشندگى .
( 18 ) روم 30 - 7 .