تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
سخنى ، و يزيد بن ابى زياد گفت كه بر عبد الرحمن ابى ليلى در نرفتم « 153 » كه نه او حديث خوب روايت كرد و طعام خوش آورد . دوم آن كه مهمان خوشدل باز گردد اگر چه در حق او تقصير رفته باشد ، و آن از خوى خوش و تواضع بود . پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - گفت : انّ الرّجل ليدرك بحسن خلقه درجة الصّائم القائم « 154 » . و يكى را از سلف به دعوتى خواندند و موعدى معين كردند ، او را شغلى اتفاق افتاد تا آن موعد را فراموش كرد ، و مضيف به وقت موعد كسى به وى فرستاد ، او را در نيافت ، و مردمان ديگر حاضر شدند ، مضيف ايشان را طعام داد ، و ايشان از طعام فارغ شدند و بپراكندند ، و آن مرد را موعد ياد آمد ، يا شنيد كه وى را مىطلبيدند ، مسارعت نمود ، و چون آن جا رسيد ايشان متفرق شده بودند ، مضيف بيرون آمد و حال تقرير كرد ، گفت : هيچ باقى مانده است ؟ گفت : نه . گفت : نان ريزه ؟ گفت : آن هم نمانده است . گفت : ديگها را پاك كن . گفت : بشستم . باز گشت و حمد خداى - عز و جل - مىگفت . در اين معنى با وى كلمه‌اى گفتند ، گفت : مضيف نيكو كرد ، ما را به نيّتى بخواند و به نيّتى باز گردانيد . و اين معنى تواضع و خوشخويى است . و در حكايت است كه استاد أبو القاسم جنيد را كودكى به دعوت پدر خود چهار بار بخواند ، و او هر بار با كودك به در پدرش رفت ، و پدرش هر چهار بار باز گردانيد و نگذاشت كه در رود « 155 » ، و او هر بار براى دل كودك مىرفت و براى دل پدر باز مىگشت . پس اين نفسهايى است كه به تواضع الهى مذلّل شده است و به توحيد آرام گرفته ، و در هيچ ردّ و قبول بينه و بين اللّه جز خداى نبيند ، و به خوار داشت بندگان شكسته نشود و به اكرام ايشان شاد نگردد ، بل همه را از يگانهء قهار بيند . و براى اين [ 19 ] يكى از ايشان گفت كه من دعوت را اجابت نكنم الاّ آن كه از طعام بهشتم ياد آيد ، زيرا كه آن طعامى خوش است كه رنج و مئونت حساب از ما برداشته است . سوم آن كه جز به رضاى صاحب خانه بيرون نيايد ، و در قدر بودن « 156 » دل وى را رعايت نمايد . و چون بر سبيل مهمانى نزول كند بيش از سه روز نباشد ، كه وى را تبرم « 157 » و سآمت « 158 » حاصل
هامش
( 153 ) در رفتن ، وارد شدن . ( 154 ) مرد به حسن خلق خود مرتبهء روزه دار نماز گزار مىيابد . ( 155 ) در رفتن ، وارد شدن . ( 156 ) قدر بودن ، مقدار اقامت . ( 157 ) تبرّم ، به ستوه آمدن ، ملول شدن . ( 158 ) سآمت ، تبرّم .