افتادنى باشد كه از آن هرگز برنخيزد ، و زلتى كه اقامت نپذيرد .
و بپرهيز از دوست عافيت « 249 » كه دشمنترين دشمنان باشد ، و مال خود را گرامىتر از عرض خود مدار ، و چون در مجلسى در روى « 250 » أدب آن باشد كه به سلام افتتاح كنى ، و از كسى كه پيش از تو آمده باشد در نگذرى « 251 » ، و جايى كه واسعتر باشد و به تواضع نزديكتر بنشينى ، و كسى را كه نزديك تو باشد به سلام تحيت گويى ، و بر راه منشين ، اگر در راه نشينى أدب آن فرو خوابانيدن چشم است ، و نصرت مظلوم ، و اعانت ملهوف « 252 » ، و ضعيف را معونت فرمودن ، و گمراه را راه نمودن ، و جواب سلام ، و اعطاى خواهنده ، و امر معروف و نهى منكر ، و جستن موضعى كه آب دهن آن جا اندازى ، نه بر جهت قبله و نه بر دست راست ، بل بر دست چپ يا زير قدم چپ .
و با پادشاهان همنشينى مكن ، و اگر كنى أدب آن ترك غيبت است ، و دور بودن از دروغ ، و نگاه داشتن راز ، و اندكى حاجت ، و تهذيب ألفاظ ، و سخن مبين گفتن ، و مذاكرات به اخلاق پادشاهان سلف ، و اندكى مزاح ، و بسيارى حذر از ايشان اگر چه دوستى او ظاهر شود ، و دفع آروغ ، و ترك خلال پس از نان خوردن . و بر پادشاه واجب است كه همه چيز نديم احتمال « 253 » فرمايد مگر آشكارا كردن راز ، و قدح در مملكت ، و تعرّض در حرم .
و با عوام همنشينى مكن ، و اگر كنى أدب آن ترك خوض است در سخن ايشان ، و گوش ناداشتن به ارجافها « 254 » ، و تغافل از آن چه در ألفاظ بد ايشان رود ، و اندكى ملاقات ايشان با آن چه « 255 » بديشان حاجت [ 202 ] بود .
و بپرهيز از آن كه مزاح كنى با خردمندى يا غير خردمندى ، چه خردمند بر تو كينه گيرد و بىخرد بر تو دلير شود ، زيرا كه مزاح پردهء هيبت بدراند و آبروى ريخته گرداند و عاقبت آن كينه باشد و حلاوت دوستى ببرد و فقه فقيه را معيوب كند و سفيه را بر وى « 256 » دلير گرداند و نزديك حكيم منزلت او « 257 » را ساقط كند و دشمنايگى متقيان بار آرد و دل را بميراند و از پروردگار دور گرداند و در غفلت اندازد و به ذلت كشد و سرها « 258 » بدان تاريك شود و خاطرها بميرد و عيبها
هامش
( 249 ) دوست عافيت ( صديق الرّخاء ) دوست روزگار عافيت .
( 250 ) در رفتن ، داخل شدن .
( 251 ) بالاتر از او ننشينى .
( 252 ) ملهوف ، ستمديده ، داد خواه .
( 253 ) احتمال ، تحمل .
( 254 ) إرجاف ( ج : أراجيف ) ، سخن دروغ و بى اصل .
( 255 ) با آن چه ، با وجود آن كه ، هر چند .
( 256 ) به مثابهء ضمير با مرجع غير معيّن به كار رفته يعنى آدمى .
( 257 ) به مثابهء ضمير با مرجع غير معيّن به كار رفته يعنى آدمى .
( 258 ) سرّ ، باطن .