تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
كرد ، پس گفت : پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - با على - كرم اللّه وجهه - برادرى كرد ، پس در علم با وى مشاركت نمود ، و در تن مقاسمت فرمود ، و فاضل‌ترين و دوست‌ترين دختران خود به دو داد ، و به سبب برادرى او را بدان مخصوص كرد . و من تو را گواه مىكنم كه ميان خود و او عقد برادرى بستم ، و برادرى او براى خداى تعالى به سبب رسالت تو اعتقاد كردم . و خواستن او از من كه مرا زيارت نكند ، اگر كراهيت دارد رواست ، و ليكن من او را زيارت كنم هر وقت كه خواهم ، و مىفرمايم كه مرا ببيند در موضعهايى كه فراهم آييم ، و مىفرمايم كه از كار خود چيزى از من پوشيده ندارد و مرا بر احوال خود مطلع گرداند . پس سالم بشر را بدين اخبار كرد ، و او بدان راضى شد و شاد گشت . و اين مجامع حقوق دوستى است . يك بار آن را به اجمال گفتيم و بارى ديگر بتفصيل . و آن تمام نشود مگر بدانچه برادران را بر نفس خود يارى دهى نه نفس خود را بر برادران ، و نفس خود را به منزلت خدمتكار براى ايشان دارى ، و همهء جوارح خود را به حقوق ايشان مقيد كنى . اما چشم بدانچه در ايشان به نظر دوستى نگرى ، و ايشان آن را از تو بدانند « 237 » . و تو در نيكوييهاى ايشان بينى و در عيبهاى ايشان خود را نابينا سازى . و در آن حال كه روى به تو آرند و با تو سخن گويند ، چشم از ايشان نگردانى . و آمده است كه پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - هر كسى را كه در خدمت او نشستى از مواجهت خود نصيب فرمودى ، و هيچ كس از او استماع سخن نخواست كه نه گمان برد كه او را « 238 » گرامىترين مردمان است در خدمت ، تا به حدى كه نشستن و شنودن و حديث او و لطف پرسش و توجه او آن كس را بودى كه پيش او نشستى ، و مجلس او مجلس شرم و امانت و تواضع بود ، و تبسم و خندهء او در روى ياران ، و تعجب او از حديثى كه او را گويند بيش از همهء مردمان بودى ، و خندهء يارانش پيش او تبسم بودى براى آن كه به فعل او اقتدا كردندى ، و او را تعظيم نمودندى . و اما گوش بدانچه سخن ايشان بشنوى و به شنيدن سخن از ايشان تلذّذ نمايى ، و آن را استوار دارى و شادى ظاهر گردانى . و سخن ايشان به مرادّت « 239 » و منازعت و دخل و اعراض قطع نكنى . و اگر چيزى تو را مضطر گرداند معذرت كنى . و سمع خود را از شنيدن آن چه كراهيت
هامش
( 237 ) دانستن ، شناختن . ( 238 ) او را ، پيغامبر ( ص ) را ، در نظر پيغامبر . ( 239 ) مرادّت ، رد كردن ، نپذيرفتن .