دارند صيانت نمايى .
و اما زبان حقهاى آن ياد كردهايم . چه سخن آن دراز است . و از آن جمله آن است كه آواز خود بر ايشان بلند نكنى ، و جز آن چه فهم كنند بديشان نگويى .
و اما دست بدانچه آن را از معونت ايشان باز نكشى ، البته در هر كارى كه به دست توان كرد .
و اما پاى آن كه در پس ايشان روى ، چنان كه اتباع روند نه چنان كه متبوعان ، و بر ايشان تقدم ننمايى مگر به اندازهء آن چه تو را تقديم كنند . و بديشان نزديك نشوى مگر به اندازهء آن چه تو را نزديك گردانند . و چون روى به تو آرند ، براى ايشان بر خيزى ، و ننشينى جز به نشستن ايشان ، و آن جا نشينى كه بنشانندت . [ 201 ] و هر گاه كه اتحاد كمال پذيرد ، بسيارى از اين حقها سبك شود ، چون بر خاستن و معذرت و ثنا ، چه آن از حقهاى صحبت است ، و در ضمن آن نوعى از بيگانگى و تكلف است . و چون اتحاد تمام شود ، بساط تكلف به كليت در نوشته گردد ، و او را همچون نفس خود داند . زيرا كه اين همه ادبهاى ظاهر عنوان أدب باطن و صفاى دل است . و هر گاه كه صفاى دلها دانسته شد ، به تكلف اظهار آن چه در آن است حاجت نباشد . و هر كه نظر به محبت خلق دارد ، گاهى راست رود و گاهى كژ . و هر كه نظر به حق دارد ، در ظاهر و باطن استقامت را لازم گيرد ، و باطن خود را بدان به دوستى خداى تعالى و خلق او بيارايد و ظاهر را به بندگى خداى تعالى و خدمت بندگان او . چه آن بزرگترين انواع خدمت است ، چه بدان جز به خوشخويى نتوان رسيد . و بنده به خوشخويى درجهء قايم صايم يابد ، و زيادت از آن .
خاتمه
( 1 ) و اين باب را ختم كنيم به ذكر جملهاى از آداب معيشت و مجالست با أصناف مردمان كه از سخن بعضى حكما ملتقط « 240 » است .
اگر حسن معيشت خواهى ، دوست و دشمن را به روى خشنودى نگر بى ذلّت بر ايشان و
هامش
( 240 ) ملتقط ، بر گزيده ، دستچين .