تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
[ مترجم گويد : ] و تفسير « ظل » اينجا « ستر » است . و به « عز و منعت » هم تفسير كرده‌اند . و گفت ( ص ) : سبعة يظلّهم اللّه في ظلّه يوم لا ظلّ الاّ ظلّه : امام عادل ، و شاب نشأ في عبادة اللّه عزّ و جلّ ، و رجل قلبه متعلّق بالمسجد إذا خرج منه حتّى يعود إليه ، و رجلان تحابّا في اللّه إذا اجتمعا على ذلك و تفرّقا عليه ، و رجل ذكر اللّه خاليا ففاضت عيناه ، و رجل دعته امرأة ذات حسب و جمال فقال انّى أخاف اللّه عزّ و جلّ ، و رجل تصدّق بصدقة فأخفاها حتّى لا تعلم شماله ما تنفق يمينه ، اى ، هفت كس را خداى - عز و جل - در عز و منعت خود دارد ، روزى كه عز و منعت نباشد جز عز و منعت او : امام عادل ، و جوانى كه به بندگى خداى نشو و نما يابد ، و مردى كه دل او به مسجد متعلق باشد چون از آن بيرون آيد تا آن گاه كه بدان باز رود ، و دو كس كه يك ديگر را براى خداى تعالى دوست دارند چون اجتماع و تفرّقشان بر آن بود ، و مردى كه در حال خلوت خداى - عز و جل - را ياد كند و از چشمهاى او آب بسيار رود ، و مردى كه زنى با جمال و حسب او را به خود خواند و او گويد كه من از خداى مىترسم ، و مردى كه صدقه دهد و آن را پنهان دارد تا به حدى كه دست چپ او نداند آن چه دست راست او نفقة كند . و گفت ( ص ) : ما زار رجل رجلا في اللّه شوقا إليه و رغبة في لقائه الاّ ناداه ملك من خلفه طبت و طابت لك الجنّة ، اى ، مردى مردى را براى خداى تعالى زيارت نكند از روى اشتياق به دو و رغبت در ديدن او كه نه فريشته‌اى از پس او ندا كند كه پاكيزه شدى و بهشت براى تو خوش شد . و گفت ( ص ) : انّ رجلا زار أخا له في اللّه فارصد اللّه له ملكا فقال : اين تريد ؟ فقال : أريد ان ازور اخى فلانا . قال : لحاجة لك عنده ؟ قال لا . قال : بقرابة بينك و بينه ؟ قال : لا . قال : فبنعمة له عندك ؟ قال : لا . قال : فبم ؟ قال : احبّه في اللّه . قال : فانّ اللّه تعالى أرسلني إليك و يخبرك بانّه يحبّك لحبّك ايّاه و اوجب لك الجنّة ، اى ، مردى خواست برادرى را زيارت كند و حق تعالى فريشته‌اى را براى وى نگاهبان گردانيد ، پس آن فريشته وى را گفت : كجا خواهى رفت ؟ گفت : مىخواهم كه برادر خود فلان را زيارت كنم . گفت : براى حاجتى كه نزديك اوست ؟ گفت : نى . گفت : براى خويشاوندى كه ميان تو و اوست ؟ گفت : نه . گفت : به سبب نعمتى كه او را نزديك تو است ؟ گفت : نه . گفت : پس به چه سبب ؟ گفت : دوست دارم او را براى خداى - عز و جل . گفت : بدرستى كه خداى - عز و جل - مرا بر تو فرستاده و تو را خبر مىكند كه تو را دوست مىدارد به سبب دوستى تو وى را ، و بهشت تو را واجب گردانيد .