تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
خيانت او ايمن نباشيم احتمال فرماييم . اعرابى گفت : اى امير المؤمنين ، جماعتى گرد تو در آمده‌اند كه براى خود بدى اختيار كرده‌اند ، و دنيا به دين و خشنودى تو به خشم پروردگار خريده ، در كار خداى از تو مىترسند و در كار تو از خداى نمىترسند ، و با آخرت به جنگ‌اند و با دنيا به آشتى . پس ايشان را امين مدار بر چيزى كه حق تعالى تو را امين داشته است ، چه ايشان از تضييع امانت باك ندارند و از ظلم و اهانت بر امت نترسند ، و « 493 » تو را از آن چه ايشان كنند بخواهند پرسيد . پس دنياى ايشان را به افساد آخرت خود اصلاح مكن ، چه غبن هيچ كس از آن بزرگتر نباشد كه آخرت خود به دنياى ديگرى بفروشد . پس سليمان گفت : اى اعرابى ، تيغ زبان خود را كه برانتر از زبانهء تيغ تو است بر آورده‌اى . گفت : همچنين است كه امير المؤمنين مىفرمايد ، و ليكن در موافقت امير المؤمنين است نه در مخالفت او . و آمده است كه أبو بكره بر معاويه رفت ، پس گفت : بترس از خداى ، اى معاويه ، و بدان كه هر روزى كه بر تو مىگذرد و هر شبى كه به تو مىرسد از دنيا جز دور تر نمىشوى و به آخرت جز نزديك‌تر نمىگردى [ 157 ] و در پى تو طالبى است كه از او نرهى ، و براى تو علمى نصب كرده‌اند كه از آن نگذرى ، و بسى زود بدان علم رسى و آن طالب به تو پيوندد . و من و آن چه ما در اوييم فانى است ، و آن چه سوى او مىشويم باقى است ، اگر خير باشد خير ، و اگر شر باشد شر . پس رفتن علما بر سلاطين ، اى علماى آخرت ، همچنين بوده است . اما علماى دنيا براى آن روند تا بر ايشان تقرب جويند ، و به حيلتهاى دقيق طريقه‌هاى توسّع در آن چه موافق غرض ايشان مىباشد استنباط كنند . و اگر به مثل اين سخنان كه ياد كرديم در معرض وعظ بگويند ، مقصود ايشان اصلاح نباشد ، بل كسب جاه و قبول نزد ايشان بود . و در اين دو غرور است كه احمقان بدان فريفته شوند : يكى آن كه اظهار آن كنند كه قصد من در دخول بر ايشان اصلاح ايشان باشد به وعظ . و بود كه بر خودشان اين را پوشيده گردانند . و باعث ايشان جز شهوت پوشيده كه در شهرت و تحصيل معرفت پادشاهان دارند نيست . و علامت صدق در طلب اصلاح آن است كه اگر بدان موعظت ، ديگرى ، در ميان علمايى كه از اقران او باشند ، قيام نمايد و موقع قبول يابد و اثر اصلاح پيدا آيد ، بايد كه بدان شاد شود و بر كفايت آن مهم خداى را شكر گويد ، چنان كه كسى را
هامش
( 493 ) و حال آن كه .