تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
چون علم قراءات و مخارج حروف ، و آن چه تعلق به معنى دارد ، چون تفسير كه اعتماد آن نيز بر نقل است ، چه مجرّد لغت بدان مستقل نيست ، و آن چه تعلق به احكام است ، چون شناختن ناسخ و منسوخ ، و عام و خاص ، و نص و ظاهر ، و كيفيت كار بستن بعضى از آنان با بعضى . و اين علم را اصول فقه خوانند ، و سنت را نيز متناول « 62 » است . و اما متمّمات در اخبار و آثار علم رجال و اسامى ايشان است ، و اسامى صحابه و صفات ايشان ، و علم به عدالت راويان و احوال ايشان تا ضعيف از قوى پيدا آيد ، و علم به عمرهاى ايشان تا مرسل « 63 » از مسند « 64 » جدا شود ، و همچنين آن چه تعلق بدان دارد . پس اين است كه علوم شرعي است ، و جملهء آن ستوده است ، بل جمله از فروض كفايت است . سؤال اگر گويى چرا فقه را به علم دنيا و فقها را به علماى دنيا پيوستى ؟ جواب پس بدان كه حق تعالى آدم را از خاك آفريد ، و فرزندان وى را از نطفه ، و ايشان را از اصلاب به أرحام آورد ، و از أرحام به دنيا ، پس به گور ، پس به عرض ، « 65 » پس اما به بهشت و اما به آتش . اين است [ 31 ] بدايت و نهايت و منازل ايشان . و دنيا را توشهء معاد آفريد [ تا ] آن چه توشه را شايد از آن بگيرند . پس اگر به عدل گرفتندى خصومتها منقطع شدى و فقها معطّل ماندندى ، و لكن به شهوات گرفتند و از آن خصومتها زاد . پس حاجت آمد به سلطانى كه سايس ايشان باشد ، و سلطان محتاج بود به قانونى كه بر حكم آن ايشان را ضبط كند . و فقيه آن است كه عالم بود به قانون سياست و طريق توسط ميان خلق ، چون به حكم شهوات منازعت كنند . پس فقيه معلم سلطان و راه نمايندهء او شد به طريق سياست خلق و ضبط ايشان تا به سبب استقامت كارهاى ايشان انتظام پذيرد . و لعمرى « 66 » كه فقه به آخرت هم تعلق دارد ، و لكن نه به نفس خود بل به واسطهء دنيا ، چه دنيا مزرعهء آخرت است . و دين تمام نشود مگر به دنيا . و ملك و دين دو برادر همزادند ، و دين اصل
هامش
( 62 ) متناول ، فرا گيرنده . ( 63 ) مرسل ، حديثى كه اسناد آن به صاحبش متصل نباشد . ( 64 ) مسند ، حديثى كه اسناد آن به صاحبش متصل باشد . ( 65 ) عرض ، قيامت ، يوم العرض ، روز قيامت ، به اعتبار اينكه در آن روز جهنم به كافران و بهشت به مؤمنان نمايانده مىشود . چنان كه در قرآن آمده است :وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً( كهف 18 - 100 ) . ( 66 ) لعمرى ، به جانم سوگند .