مرا از آتش زينهار ده . و مردى يكى از علما را گفت كه من از قيام شب عاجز مىآيم . گفت : اى برادر ، در روز عاصى مشو و شب قيام مكن . و حسن بن صالح كنيزكى داشت ، آن را بفروخت بر قومى ، و چون ميانهء شب بود كنيزك برخاست و گفت : اى اهل سراى ، الصلاة الصلاة . ايشان تعجب نمودند و گفتند : آيا صبح بدميد و بامداد شد ؟ كنيزك گفت : شما جز فريضه نگزاريد ؟
گفتند : نى . كنيزك به حسن بازگشت و گفت : اى خواجه ، مرا بر قومى فروختى كه ايشان نماز شب نكنند ، مرا از ايشان بازستان . حسن وى را از ايشان باز ستد .
و ربيع « 182 » گفت : شبهاى بسيار در خانهء شافعى خفتم ، وى را ديدم كه نخفتى مگر اندكى از شب . و أبو الجويرية « 183 » گفت : شش ماه با أبو حنيفه صحبت داشتيم ، هيچ شبى نديدم كه پهلو بر زمين نهاد . و أبو حنيفه نيمهء شب بيدار داشتى ، بر جماعتى گذشت كه مىگفتند : ابو حنيفه همهء شب را بيدار دارد . گفت : مرا به چيزى صفت مىكنند كه در من موجود نيست . و پس از آن همهء شب را بيدار داشتى . و آمده است كه او را فراشى نبودى .
و گفتهاند كه مالك بن دينار اين آيت را :
أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ
« 184 » شبى مكرر مىگرداند [ 449 ] تا بامداد . و مغيرة بن حبيب گفت :
مالك بن دينار را ديدم كه پس از نماز خفتن وضو ساخت و بر مصلى ايستاد و محاسن خود بگرفت ، و « 185 » آب چشم او را خفه مىكرد ، و مىگفت : اى بار خداى پيرى مالك را بر آتش حرام گردان ، الهى ساكن بهشت را از ساكن آتش مىدانى ، مالك از اين دو مرد كدام است ، و از اين دو سراى كدام جاى مالك است ؟ و همواره اين مىگفت تا صبح مىدميد . و مالك دينار گفت :
شبى از ورد خود غافل شدم و بخفتم ، در خواب كنيزكى در غايت جمال ديدم و در دست او رقعتى ، گفت : خواندن دانى ؟ گفتم : دانم . رقعت به من داد ، اين أبيات در آن نوشته بودند : شعر
ا ألهتك اللّذائذ و الامانى * عن البيض الاوانس في الجنان
تعيش مخلّدا لاموت فيها * و تلهو في الجنان مع الحسان
تنبّه من منامك انّ خيرا * من النّوم التّهجّد بالقران
اى ، آيا لذتها و آرزوها تو را مشغول گردانيد از طلب سپيد پوستان انس گيرنده در بهشت ؟ جاويد
هامش
( 182 ) ربيع بن سليمان مرادى ( زبيدى ) .
( 183 ) عبد الحميد بن عمران كوفى ( زبيدى ) .
( 184 ) جاثيه 45 - 21 .
( 185 ) در حالى كه .