الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ
« 176 » بخواند .
و يوسف أسباط را گفتند كه چون قرآن خوانى چه دعا گويى ؟ گفت : هفتاد بار از تقصير خود آمرزش خواهم . و چون نفس خود را در خواندن مقصر بيند ، اين ديدن تقصير سبب قرب او باشد . چه هر كه را در عين حال قرب بعد به وى نمايند ، لطيفهاى ساخته باشند كه به واسطهء خوف او را به درجهاى ديگر رسانند از درجات قرب كه از درجهء اول عالىتر بود ، و كسى را كه در عين بعد قرب به وى نمايند ، مكرى در حق وى صادر شده باشد كه به واسطهء امن او را به دركهاى ديگر [ از آن ] اندازند از دركات بعد كه از دركهء اول فرودتر بود . و هر كه به چشم رضا در خود نگرد ، به نفس خود محجوب شود ، « 177 » و هر كه از آن حد بگذرد كه به نفس خود التفات كند و در قرائت جز خداى تعالى را نبيند ، ملكوت او را منكشف شود .
سليمان ابى سليمان دارانى [ گفت ] كه ابن ثوبان « 178 » دوستى را وعده كرده بود كه به نزديك وى افطار كند ، و به دو نرسيد تا آن گاه كه صبح بدميد . و آن دوست او را روز ديگر بديد ، گفت : وعده كرده بودى كه نزديك من افطار كنى ، آن را خلاف فرمودى ! گفت : اگر نه عذر آن وعده بودى با تو نخواستمى گفت كه مرا چه پيش آمد : چنان بود كه چون نماز خفتن بگزاردم ، انديشيدم كه وتر بگزارم آن گاه به تو پيوندم ، زيرا كه از مرگ آمن نتوان بود ، و در دعاى وتر بودم كه مرغزارى سبز كه در او انواع شكوفهها بود از بهشت پيش من داشتند ، و من در آن مىنگريستم تا آن گاه كه بامداد شد .
و اين كشفها نباشد مگر پس از آن كه از نفس خود بيزار شود ، و التفات به دو و هواى او منقطع گرداند . آن گاه اين كشفها مخصوص باشد به اعتبار احوال صاحب كشف . و جايى كه آيات رجا خواند و استبشار بر او غالب شود ، صورت بهشت بر وى منكشف گردد و آن را چنان مشاهده كند كه گويى به معاينه مىبيند ، و اگر غلبه خوف را بود ، آتش منكشف شود تا انواع عذاب آن بيند . و اين بدان سبب باشد كه كلام حق تعالى مشتمل است بر سهل [ لطيف ] « 179 » و سخت [ عسوف ] « 180 » و مرجوّ و مخوف . و اين به حسب صفات اوست ، و آن لطف و انعام اوست ، و
هامش
( 176 ) إبراهيم 14 - 34 .
( 177 ) در حجاب نفس خود ماند .
( 178 ) در شرح زبيدى : در همهء نسخهها ابن ثوبان آمده و شايد ابن بويان باشد و او أبو الحسن محمد بن احمد بن عثمان بن بويان قارى روايت خلف بن هشام يكى از قرّاء مشهور بود .
( 179 ) سهل لطيف ، آن چه معنى آشكار دارد .
( 180 ) عسوف ، سخت گيرنده ، سخت عسوف ، آن چه در آن قهر و تهديد است .