و معيار و محك اين باب آن است كه در ميل نفس خود به شكر بنگرد جايى كه خبر آن به معطى و به كسى كه در دادن او رغبت نمايد نرسد « 195 » ، و در پيش جماعتى نباشد كه اظهار عطا را كراهيت دارند و در اخفاى آن رغبت نمايند و عادت ايشان آن باشد كه ندهند مگر كسى را كه پوشيده دارد و شكر نگويد : اگر اين احوال نزديك او متساوى باشد ، بدان كه باعث او اقامت سنت است در شكر و ياد كردن نعمت ، و الا مغرور است .
و چون دانست كه باعث او سنت است ، نبايد كه از قضاى حق معطى غافل شود . و بنگرد :
اگر او « 196 » شكر و نشر دوست دارد بايد كه بپوشد و شكر نگويد ، زيرا كه قضاى حق او آن باشد كه بر ظلم او يارى نكند ، و شكر طلبيدن او ظلم است ، و چون داند كه شكر را دوست ندارد و مقصود او آن نيست ، شكر گويد و صدقهء او ظاهر كند . و براى اين ، پيغامبر - عليه السلام - در حق مردى كه وى را پيش او بستودند فرمود : ضربتم عنقه لو سمعها ما افلح . اى ، گردن وى بزديد اگر آن را بشنود رستگار نباشد . با آن چه پيغامبر - عليه السلام - جماعتى را در روى ايشان بستوده است ، بدانچه واثق بود به يقين ايشان و مىدانست كه ايشان را زيان ندارد ، بل رغبت ايشان در خير زيادت كند . يكى را گفت : انّه سيّد أهل الوبر . « 197 » و ديگرى را گفت : إذا جاءكم كريم [ 373 ] قوم فأكرموه .
و اين سخن مردى شنيد ، و آن وى را به شگفت آورد ، فرمود : انّ من البيان لسحرا . اى ، بعضى از بيانها به حد سحر برسد .
مترجم مىگويد : اى ، در غايت رقت باشد و در دلهاى شنوندگان تاثيرى عظيم كند ، چنان كه تأثير جادوى باشد . و بعضى علما گفتهاند كه بدين ، مذمت بيان خواسته است ، يعنى باطلى را به قوّت عبارت در معرض حق بنمايد و اين بعيد است ، بل مقصود آن است كه بعضى از بيانها در غايت كمال باشد : آن گاه اگر در نصرت حق باشد ستوده است ، و اگر در نصرت باطل نكوهيده .
اما مجرد بيان ، بىاعتبار باطل مذموم نيست ، چه آن نعمتى عظيم است ، و بارى تعالى بدان منت نهاده است و فرموده : خلق الانسان علّمه البيان . و لفظ علّمه البيان را بر لفظ خلق الانسان عطف نفرموده تا اشعار باشد بدانچه اگر تعليم بيان نباشد تكميل خلق الانسان نبود ، چه معطوف مغاير
هامش
( 195 ) يعنى ببيند در جايى كه خبر شكر او به معطى نمىرسد ، آيا باز نفس او ميل به شكر دارد .
( 196 ) معطى .
( 197 ) اهل و بر ، چادر نشين ( مقابل اهل مدر ، ده نشين ) .