و درجهء سوم آن كه تصديق و شهادت [ دل و زبان ] بباشد و عمل جوارح نه ، و در آن حكم اختلاف كردهاند . بو طالب مكى گفته است : عمل از ايمان است و بى او تمام نباشد ، و در اين مسئله دعوى اجماع كرده است ، و دليلهايى آورده كه مشعر است به نقيض غرض او ، چون قول حق تعالى :
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ
. چه اين دليل است بر آن كه عمل وراى ايمان است ، و الاّ ذكر عمل مكرر بودى . و عجب آن كه در اين مسئله دعوى اجماع كرده است ، و مع ذلك روايت آورده كه پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - گفته است : لا يكفر احد بجحود ما أقرّ به . اى ، هيچ كس كافر نشود مگر به انكار آن چه بدان اقرار كرده است . و بر معتزله انكار مىكند كه صاحب كبيره را جاويد در آتش مىگويند . چه هر كه اين گويد كه او گفته است ، عين مذهب اعتزال گفته باشد . چه وى را گويند كه كسى كه به دل تصديق آورد و به زبان گواهى داد و در حال وفات كرد ، او در بهشت باشد ؟ بر اين قضيت هر آينه بگويد كه باشد . و در اين سخن حكم است به وجود ايمان بى عمل .
پس بدين زيادت [ 201 ] كنيم و گوييم كه اگر زنده بماند تا وقت نماز در آيد ، و او نماز را ترك كند پس بميرد ، جاويد در آتش باشد يا نه ؟ اگر گويد باشد ، مذهب معتزله همين است ، و اگر گويد نباشد ، صريح گفته بود كه عمل در نفس ايمان ركن نيست و شرط نيست ، نه در وجود او و نه در استحقاق بهشت به دو . و اگر گويد بدين آن مىخواهم كه مدتى دراز بقا يابد و نماز نگزارد ، و اعمال شرعي به جاى نيارد ، پس ضبط آن مدت چيست ؟ و طاعتهايى كه به ترك آن ، و كبيرههايى كه به ارتكاب آن ، ايمان باطل شود عدد آن چند است ؟ و تحكم به تقدير آن امكان ندارد ، و مذهب هيچ كس نيست .
درجهء چهارم آن كه به دل تصديق كند ، و پيش از آن كه به زبان بگويد يا به عمل مشغول شود وفات كند ، گوييم كه - بينه و بين اللّه - مؤمن مرده باشد يا نه ؟ و در اين اختلاف كردهاند ، و هر كه در تمام ايمان قول شرط كرده است « 172 » ، گويد كه او پيش از ايمان مرده است ، و اين فاسد است . چه پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - گفته است : يخرج من النّار من كان في قلبه مثقال ذرّة من الايمان . اى ، بيرون آيد از آتش كسى كه در دل او مثقال ذرهاى ايمان باشد . و اين را دلى پر است از ايمان ، پس
هامش
( 172 ) قول ( گفتن به زبان ) را شرط تمام بودن ايمان شمرده است .