آخرين سخن
ميدان سخن در پيرامون آثار و افكار غزالى فراخ است و مجال و حوصلهء من تنگ . بايد اعتراف كنم كه حدود پانزده سال از نقد عمر را بر سر اين كار نهادم ، تا چاپ نفيس و دلخواه اين ترجمه به صورت موجود به پايان رسيد ، ترديدى نيست كه اگر مورد پسند دانشوران نكته ياب قرار گيرد ، مصحح به پاداش دلخواه رسيده است . زيرا هدف از پرداختن به اين كار دشوار بزرگداشت مردى است كه در جاودانگى نام ايران و خراسان سهم فراوان دارد .
در اين روزگار ، ديگر از روستاى طابران اثر بر جاى نمانده ، و شهر كهنسال و پهناور طوس به صورت باغى كوچك در آمده كه بهار جاودانهاش را تنها يك گل پايدار ساخته ، و آن ، آرامگاه ابدى حكيم أبو القاسم فردوسى است . بنا بر اين مردانى نظير فردوسى و غزالى و شيخ طوسى و خواجه نصير ، با تدوين آثار ارزندهء خويش ، نام آن شهر و آبادى ويران شده و خراسان هميشه آباد را جاودان ساختهاند .
پس هر خراسانى وظيفة دارد كه نسبت به آنان حق شناس بوده باشد ، و اگر فرصتى پيدا كرد او نيز از خدمت بىريا دريغ نورزد . و من زادهء خراسانم و پروردهء اين آب و خاك . به سال 1306 خورشيدى در شهر مقدس مشهد زندگيم آغاز شد . در خاندانى همانند خاندان غزالى با درس خواندن و كار كردن از كودكى به جوانى رسيدم . در آغاز جوانى گذران زندگى دشوار بود و شوق دانستن بسيار ، ناگزير روزها تن به كار دادم و شبها دل به كتاب سپردم . چون تنى سالم و نيرومند و دلى مشتاق و پر اميد داشتم تا بيست سالگى در چند فن و صنعت كارگرى ورزيده گشتم ، و در كار علم دانش آموزى نو خاسته .
پس از سالها پر كارى و كم خوابى ، سرانجام به آغاز راه دلخواه رسيدم و در زمرهء دانشجويان دانشگاه فردوسى مشهد جاى گرفتم ، و در اين دوره از راهنمايى استادان دانا و پارسا و دلسوز بهرهها بردم ، و با دوستان يك دل و يكزبان همگاميها نمودم . گذرگاه دانشگاه را با شور و شوق فراوان پيمودم تا به خلوتگه كتابخانه راه يافتم « 33 » . در اينجا - همچون كسى كه به آرزوى خود رسيده باشد با خاطرى آسوده پاى قناعت در دامن كشيدم و چشم به نوشتههاى استادان بزرگ دوختم ، تا دل از سر چشمهء دانش اندكى سيراب گشت و انديشه نيرو گرفت و قلم دست آموز شد .
چون كشت اميد به خرمن رسيد ، گاهى خود نوشتم ، و زمانى ترجمان سخن دانشوران سرشناس و پيشرو شدم . در نزديكى مرز چهل سالگى دريافتم كه تنها كتاب و كتابخانه نمىتواند خوراك قلم را تأمين كند . ناگزير به سفرهاى دور و دراز پرداختم . در آسيا و اروپا و افريقا از ديدار شهرهاى بسيار بهره ور گشتم . هر كجا دانشورى فرزانه يافتم براى استفاده به ادب در برابرش زانو زدم ، در هر شهر به سراغ موزه و كتابخانه و ديگر مراكز فرهنگى رفتم ، تا آن جا كه حال و مجال رخصت مىداد از پرسش و جستجو باز نايستادم . در ضمن هر گاه كه با دانشوران آشنا شدم يا از مطلب تازهاى آگاه گشتم ، رنج جانكاه غربت و دورى زن و فرزند تا حدى برايم هموار شد ، بدين شكرانه گاهى لحظهاى به فكرت نشستم و به غزلهاى خواجهء شيراز دل بستم تا باورم گردد كه « حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست . . . » .
پس اگر بيمارى و فرسودگى دوران كهولت نتوانستهاند مرا از تلاش و كوشش باز دارند جاى شگفتى نخواهد بود ، زيرا عقيده دارم كه با نيروى دانشجويى و مردم دوستى و اميدوارى ، انجام هر كار دشوار آسان مىشود .
و كسانى كه به لطف حق از اين نيروها بهرهور گردند ، مانند آزادگان ، پيوسته دست در كار دارند و دل با يار .
اينك به همهء كسانى كه در گذشته و حال براى نشان دادن چهرهء واقعى امام محمد غزالى عمرى صرف كردهاند درود مىفرستم ، و آشكارا ياد آور مىشوم كه در حد امكان از مطالعهء كتابها و مقالاتى كه تا كنون در مورد
هامش
( 33 ) حدود چهارده سال در كتابخانههاى ملى و بنياد فرهنگ ايران صبح و عصر مجاور بودم و گاه و بىگاه در اين دو محل از صحبت مردان علم و عمل برخوردار مىشدم .