يك ديگر نبود مگر به ورع ، و امروز سخن مىآموزند .
چهارم آن كه سوى توسّع در طعام و تنعم در جامه و تجمل در متاع و خانه مايل نباشد ،
( 1 ) بل در كل آن ميانه روى گزيند ، و تشبه به سلف كند ، و مايل باشد بر آن چه در كل آن [ 112 ] بر اندكترى اقتصار نمايد . و هر چه به قلّت مايلتر به خداى نزديكتر ، و در علماى آخرت درجهء او بلندتر . و شاهد اين است ، آن چه كه از بو عبد اللّه خوّاص - كه شاگرد حاتم اصمّ بود - روايت كردهاند كه با حاتم به رى رفتم ، و با ما سيصد و بيست مرد بودند قاصد حج ، و كلاههاى پشمين دراز بر سر داشتند ، و با ايشان نه طعامى بود و نه انبانى . بر مردى از بازرگانان كه متقشّف « 332 » بود و دوستدار درويشان رفتيم ، و او آن شب ما را مهمان داشت ، و بامداد حاتم را گفت : با من كارى هست كه من عزم آن دارم كه فقيهى بيمار را عيادت كنم . حاتم گفت : عيادت بيمار را فضل است ، و ديدن فقيه عبادت ، من نيز با تو موافقت كنم . و اين بيمار محمد مقاتل بود - قاضى رى - و چون به در او رسيديم ، درى خوب و بلند ديديم . حاتم متفكر شد و گفت : در عالم بر اين حال باشد ؟ پس به حكم دستورى « 333 » پاى در سراى نهاديم : سرايى با فراخى و وسعت ديديم با جامهها و پردهها ، تفكر حاتم زيادت شد . پس در مجلسى رفتيم كه وى آن جا بود . بسترهاى نرم ديديم ، قاضى بر آن جا خفته و غلامى با مگس ران نزديك سرش ايستاده . رازى بنشست و رسم پرسش اقامت نمود ، و حاتم ايستاده بود . ابن مقاتل به وى اشارت فرمود كه بنشين . گفت : ننشينم . قاضى گفت : شايد حاجتى دارى . گفت آرى . قاضى گفت : چيست ؟ گفت : مسألهاى از تو بخواهم پرسيد . قاضى گفت :
بپرس . حاتم گفت : برخيز و راست بنشين تا بپرسم . او راست بنشست . حاتم گفت : اين علم از كجا گرفتهاى ؟ گفت : ثقات به من رسانيدهاند . گفت : از كى ؟ گفت از صحابهء پيغامبر - عليه السلام . گفت : ايشان از كه ؟ گفت از پيغامبر - عليه السلام . گفت : پيغامبر از كه ؟ گفت : از جبرئيل [ و او ] از حضرت بارى - سبحانه و تعالى . حاتم گفت : در آن چه جبرئيل از حق تعالى به پيغامبر رسانيده است و پيغامبر به صحابه و صحابه به ثقات و ثقات به تو ، هيچ شنيدهاى كه هر كه در سراى خود اميرى باشد و وسعت او بيشتر بود ، منزلت او در حضرت حق تعالى بزرگتر شود ؟
هامش
( 332 ) متقشّف ، زاهد خشك ، مرد تنگ زيست ، مرد شكيبا به قوت روز گذار .
( 333 ) دستورى ، اجازه .