و در روايت است كه مردى به خدمت پيغامبر - عليه السلام - آمد و گفت : مرا غرايب علم آموز ، پيغامبر فرمود : ما صنعت في رأس العلم . گفت : سر علم چيست ؟ فرمود : هل عرفت الرّبّ ؟ گفت آرى . فرمود : و ما صنعت في حقّه ؟ اى ، در گزارد حق وى چه به جاى آوردهاى ؟ گفت : آن چه خداى خواسته است . فرمود : هل عرفت الموت ؟ گفت : آرى . فرمود : فما أعددت له ؟ براى [ آن ] چه ساختهاى ؟ گفت : آن چه مشيت خداى است . فرمود : اذهب فاحكم ما هنالك ، ثمّ تعال نعلّمك غرائب العلم .
برو آن چه آن جا كار آيد استوار كن ، پس بيا تا تو را غرايب علم بياموزيم .
بل تعلّم چنان بايد كه از حاتم اصمّ شاگرد شقيق بلخى آمده است ، كه شقيق وى را گفت :
چندگاه است كه با ما مصاحبت دارى ؟ گفت : سى و سه سال . فرمود كه در اين مدت از من چه آموختهاى ؟ گفت : هشت مسئله . شقيق گفت : انّا للَّه و انّا إليه راجعون . عمر من با تو سپرى شد و تو بيش از هشت مسئله نياموختى ؟ حاتم گفت : بيش از اين نياموختهام و دوست ندارم كه دروغ گويم . فرمود كه اين هشت مسئله تقرير كن تا بشنوم . حاتم گفت :
مسئلهء اول در خلق نگاه كردم هر كس را محبوبى ديدم كه تا لب گور با وى مرافقت كند و چون به گور رسيد مفارقت گزيند ، پس من حسنات را محبوب خود كردم تا در گور موافقت من نمايد ، و بىمحبوب نمانم . فرمود : احسنت ، يا حاتم .
مسئله دوم كدام است ؟ گفت : در سخن حق تعالى نظر كردم :
وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى
« 324 » . و دانستم كه حق است ، در دفع هوى كوشيدم تا نفس من بر طاعت قرار گرفت .
سوم در خلق نگريستم ديدم كه هر كه چيزى مىيافت كه آن را [ 111 ] قيمتى و مقدارى باشد بر مىداشت و در حفظ آن مىكوشيد ، پس در سخن خداى ديدم :
ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ
« 325 » . و هر گاه كه چيزى مرا به دست [ آيد ] كه آن را قدر و قيمتى باشد ، در حضرت حق تعالى فرستادم تا براى من آن جا باقى بماند .
چهارم هر كس كه از مردمان ديدم كه به مال و حسب و شرف و نسبت رجوع مىكرد ، من
هامش
( 324 ) نازعات 79 - 39 و 40 .
( 325 ) نحل 16 - 96 .