احمد يحيى بن وزير گفت : شافعى روزى از بازار قناديل بيرون آمد ، و ما وى را متابعت نموديم ، در آن حال مردى با عالمى سفاهت مىكرد . شافعى به ما نگريست و فرمود كه گوشهاى خود را پاك داريد از شنيدن فحش ، چنان كه زبانهاى خود را از گفتن آن ، كه شنونده شريك گوينده است ، و بىخرد بنگرد پليدترين چيزى را كه در دل وى است و خواهد كه آن را در دلهاى شما ريزد ، و اگر سخن وى رد كرده آيد ، رد كنندهء آن نيكبخت شود ، چنان كه گويندهء آن بدان بدبخت گردد .
و شافعى گفت : حكيمى به حكيمى نبشت كه تو را علمى دادهاند ، به تاريكى گناه آن را آلوده مكن ، كه روزى كه علما در نور علم خود روند تو در تاريكى بمانى .
و اما زهد او شافعى گفت - رضى اللّه عنه - هر كه دعوى كند كه دوستى دنيا و دوستى خالق در دل وى مجموع است ، دروغ گفته باشد . و حميدى گفت كه شافعى با يكى از واليان به يمن رفت ، و از آن جا به مكه آمد با ده هزار درم ، و در ظاهر « 88 » آن خيمه زد ، و مردمان بر وى مى [ آمدند ] و او از جاى خود دور نشد تا كلّ آن را تفرقه نكرد . و يك بار از حمام بيرون آمد و حمامى را مالى بسيار بخشيد . و يك بار تازيانه از دستش بيفتاد ، كسى آن را برداشت و به وى رسانيد ، در جزاى آن پنجاه دينار به وى داد . و سخاوت شافعى مشهورتر از آن است كه به حكايت حاجت بود . و اصل زهد سخاست ، چه هر كه چيزى دوست وى باشد ، آن را نگاه دارد و از آن جدا نشود .
پس بر اين قضيه مال را تفرقه نكند ، جز كسى كه دنيا در چشم وى خوار بود . و معنى زهد اين است .
و بر قوّت زهد و شدت ترس او از حق تعالى و مشغولى همت او به آخرت دليل است آن چه گفتهاند كه سفيان عيينه حديثى - از آن حديثان كه رقّت آرد - از زهرى روايت كرد ، شافعى بيهوش شد . سفيان را گفتند كه شافعى وفات كرد . گفت : اگر شافعى وفات كند ، افضل اهل زمان وفات كرده باشد .
و آن چه عبد اللَّه بن [ 44 ] محمد بلوى گفت كه من و عمر بن نباته نشسته بوديم ، زاهدان و عابدان را ياد مىكرديم . عمر گفت : من پرهيزكارتر از محمد إدريس شافعى نديدم : من و او و حارث لبيد به « 89 » صفا رفتيم ، و حارث شاگرد صالح مرّى بود ، پس خواندن آغاز كرد و آوازى
هامش
( 88 ) ظاهر ، خارج ، بيرون مكه .
( 89 ) در شرح زبيدى : ( حارث بن اسد ) هو أبو عبد اللَّه المحاسبى .