پديد ميآيند و سپس بكهنگى و زوال مىگرايند . حسب نيز كه از امور عارضى آدميان است از اين قاعده مستثنى نيست و ناگزير تباهى مىپذيرد و براى هيچيك از آفريدگان نميتوان شرفى بدست آورد كه از روزگار آدم تا زمان وى در پدرانش پيوسته و پايدار باشد بجز آنچه به پيامبر ، ص ، اختصاص داشت كه كرامتى مخصوص بوى بود و نگهبان سر خاتميت او بشمار ميرفت [ 1 ] . و آغاز هر بزرگى و شرفى چنان كه گفتهاند حالتى خارجى است ، و آن رسيدن به رياست و شرف از پستى و گمنامى و فقدان حسب است . بعبارت ديگر هر بزرگى و حسبى مانند همهء امور حادث مسبوق بعدم است آنگاه براى رسيدن باوج كمال كافى است كه به چهار پشت برسد ، زيرا بنيان گذار بزرگوارى و شرف خود آگاهست كه در راه پى افكندن بناى آن چه رنجها برده است و ناچار خصالى را كه از موجبات وجود و بقاى آنست حفظ مىكند . و فرزند او كه پس از وى مباشر و عهدهدار سمت پدر مىشود اين موجبات را از پدر مىشنود و فرا مىگيرد ولى كوتاهى او در اين باره باندازهء كوتاهى شنوندهء چيزى نسبت به بينندهء آنست و آنگاه كه نوبت بجانشين سوم ميرسد وى فقط به پيروى و تقليد ميپردازد و قصور او نسبت بدومى بمنزلهء مقلد نسبت به مجتهد مىباشد ولى جانشين چهارم از كليهء شيوههاى گذشتگان كوتاهى ميورزد و خصالى را كه نگهبان بناى بزرگوارى آنانست از دست ميدهد و آنها را كوچك ميشمرد و مىپندارد كه اين اساس بزرگوارى و شرف بىهيچگونه زحمت و رنجى پديد آمده است ، بلكه گمان مىكند اين بزرگى و رياست بايد بطور لازم از آغاز پرورش به صرف انتساب بگذشتگان بوى اختصاص يابد و تصور نميكند گروه و عشيره و خصال و فضايل خاصى در آن مؤثر باشد ، چه او فقط خود را در ميان مردم گرامى و بزرگ مىيابد بىآنكه بداند منشأ پديد آمدن و موجبات آن چگونه بوده است و توهم مىكند كه تنها موجب اين سيادت همان نسب او است . از اين رو خود را در ميان خاندان
هامش
[ 1 - ) ] در چاپ ( پ ) و نسخهء خطى « ينى » ( على الشرفيه ) و در چاپهاى مصر و بيروت ( على السرفيه ) است و به ظاهر صحيح چاپهاى اخير است .