تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفهرست ( فارسى ) — صفحة 576

مساهمون:

ص٥٧٦
رئيس در سپاس‌گزاريست « 1 » - كمر ، بر نهمين پلهء منبر بلندى مىنشيند ، و از چوب گز عصائى بدست گيرد ، و همه از كنارش مىگذرند و او هريك را سه ، يا پنج ، و يا هفت مرتبه با آن عصا مىزند . سپس شروع بخطبهء مىنمايد ، و در حق گروه خود دعا مىكند كه خدا ايشان را باقى بدارد ، و نژاد و دودمانشان را فزون‌تر سازد ، و پايدار ، و برتر از همه ملل بنمايد ، و دولت و فرمانفرمائى آنان را برگرداند ، و مسجد جامع حران ، و كليساى روميان و بازار سوق النساء را ويران كند ، زيرا اين نقاط جايگاه بتان آنها بود ، و پادشاهان روم ، براى گرويدن بنصرانيت آنها را ويران كردند ، و آنان را توانا سازد كه بار ديگر ديانت عزور را - كه در اين نقاط بجاى آن چيزها بود - پابرجا و برقرار دارد . پس از اين خطبه از منبر به زير آيد ، و همه به خوردن از آن قربانيها و نوشيدن درآيند و در اين روز ، رئيس از هر مردى دو درهم براى بيت‌المالى كه دارند مىگيرد .

كانون ثانى

در بيست و چهارم اين ماه ، عيد ميلاد الهه قمر است ، و در آن سر الشمال بجاى آرند ، و حيواناتى مىكشند ، و هشتاد حيوان از چارپا و پرنده در آتش اندازند ، و به خوردن و نوشيدن مشغول شوند و براى الهه و الهات ، داذى « 2 » كه شاخهاى صنوبر است در آتش بيفروزند .

شباط

از روز نهم اين ماه ، هفت روز ، روزه‌دار شوند ، و اين روزه ، براى آفتابست كه آن را خداوندى بزرگ ، و خداى فيض و بركت دانند ، و در اين روزها چيزهاى بدبو « 3 » نخورند و شراب ننوشند ،
هامش
( 1 ) در متن عربى گويد ( و فى ثلاثين يومأ منه رأس شهر رئيس الحمد ) و بايد توجه داشت باينكه كانون اول سى و يك روز است ، و كلمه - رأس - در عربى بمعنى آخر ، و رئيس - بمعنى سر نيز استعمال شده چنانچه در حديث است : - توفاه اللّه على رأس ثلاث سنين - ، يعنى در آخر سال دوم و در مثل است : هو رأس الكلاب - يعنى - بمنزلة الرئيس . ( ر . ك . منتهى الارب ) . ( 2 ) داذى را مؤلف شاخهاى صنوبر دانسته ، ولى فرهنگهاى فارسى چون برهان قاطع ، و فرهنگ نفيسى ، آن را نام دانه حب بسيار تلخى گفته‌اند ( ر . ك . برهان قاطع بتصحيح آقاى دكتر معين - و فرهنگ نفيسى ) . ( 3 ) ف ( من الزفر ) دارد و در ش با - ز - و هم با - ذ - خوانده مىشود . و ( زفر ) به عربى بار سنگين ، و شجاع و غيره بوده و ( ذفر ) بمعنى چيز بودار است ، از بوى خوب - يا بد . ( ر . ك . اقرب الموارد ) .