تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفهرست ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
و او را در مهديه « 1 » محصور داشتند تا زمانى كه از دنيا رفت « 2 » . پس از حسن پسرش اسماعيل ، مكنى به ابو طاهر جانشين او گرديد ، و بتعظيم و احترام شريعت كوشيد . و ابو يزيد چون اباضى « 3 » بودن خود را آشكار كرده بود ، مردم از او برگشته و او را كشته ، و بدار آويختند . و اين ماجرا در سال سيصد و سى و شش بود ، و در سال چهل ، همان اوضاع زمان حسن ، و استخفاف بدين و مذهب ، در شهر رواجى پيدا كرد ، ولى خداوند زود اسماعيل را از ميان برداشت . و پسرش معد ابو تميم بجاى او نشست ، وى نيز در سال . . . در مصر وفات يافت ، زيرا در سال . . . آن را گشوده بود ، و پسرش نزار بن معد ، مكنى بابو منصور جانشين او گرديد . در جاى ديگر چنين آمده عبيد اللّه در سال سى و هفت ابو سعيد شعرانى را بخراسان روانه كرده و او با تظاهر به شيعه بودن ، سركردگان قشونى را دربارهء خود باشتباه انداخته ، و بسيارى از مردمان را فريب داد . و پس از آنكه از دنيا رفت ، حسين بن على مروزى جانشين او گرديد ، و در كار خود توانائى پيدا كرد ، و نصر بن احمد او را بزندان افكنده و در زندان وفات يافت . نسفى جاى او را گرفته . و نصر بن احمد را فريب داده ، و او را از پيروان خود نموده و يك‌صد و نوزده دينار ، كه هر دينارى معادل هزار دينار بود ، خونبهاى مروزى را از وى گرفت ، و چنين وانمود كرد كه آن را براى صاحب مغرب كه قائم بامر است ، مىفرستد . نصر بيمار و بسترى گرديده و از پذيرش درخواست نسفى پشيمان شده و اين پشيمانى را به همه گفته ، و وفات يافت . نوح بن نصر فقهاء را جمع نموده و نسفى را در آن مجلس حاضر كرده ، و آنان با وى مناظره نمودند ، و وى را مفتضح و رسوا ساختند ، و نوح چهل دينار از آن پول را پس گرفت ، و نسفى و دعات او ، و بزرگان و سردارانى كه داخل در دعوت او شده بودند ، كشته و به كلى نابودشان كرد . حكايت ديگر اول كسى كه از بنى قداح به شهر رى ، و آذربايجان . و طبرستان رفت ، يك مرد پنبه‌زن
هامش
( 1 ) مهديه در افريقا و منسوب بمهديست و تا قيروان كه در جنوب آن قرار دارد دو منزل راه است ( معجم البلدان ) . ( 2 ) ش در حاشيه دارد ( اين هم در هم و برهم است ) . ( 3 ) رجوع كنيد بصفحهء 341 اين كتاب .